تبليغاتX
"انصار الحسین"

"انصار الحسین"

مقدمه

آمار شهیدان نهضت حسینی

تعداد شهیدان و یاران امام حسین(ع) را متفاوت نگاشته اند. آمار شهدا میان 72 تا 145 نفر در نوسان است. برخی نیز تا 500 نفر نیز نوشته اند که با واقعیت تاریخی همخوانی ندارد. گاه گزارشهایی که درباره اصحاب داده شده،مربوط به منازل راه است و معلوم است که در طول حرکت امام حسین(ع) گسستن ها و پیوستن ها فراوان بوده است. نویسنده کتاب ارزشمند و پژوهشگرانه "انصارالحسین" تعداد یاران را اندکی بیش از صد تن می داند.

در زیارت ناحیه مقدسه که منسوب به امام زمان(عج) می باشد، 81 شهید که 17 تن از آنان شهدای بنی هاشم هستند،نام برده شده اند و در زیارت رجبیه که آن نیز منسوب به امام زمان(عج) است،88 تن معرفی شده اند که برخی از این نامها در زیارت ناحیه و منابع دیگر یافت نمی شوند. 29 تن از شهدای زیارت ناحیه مقدسه در زیارت رجبیه ذکر نشده اند.

نوشته اند در روز یازدهم محرم 78 سر بر نیزه ها افراشته و به کوفه فرستاده شد. عدد مشهور 72 تن احتمالا به شهدای برجسته و ممتاز کربلا یا کسانی که در مجموعه حرکت اباعبدالله(ع) همراه وی بوده اند،اطلاق می شود.

یاران شهید امام حسین(ع) را برحسب زمان شهادت به هفت دسته می توان تقسیم کرد:

1- پیشتازان و پیشاهنگان شهید که در بصره و کوفه به شهادت رسیدند.

2- شهیدان تیرباران صبح عاشورا (حمله اول) که حدود نیمی از یاران امام را دربرمی گیرد.

3- شهیدان نبرد تن به تن و پیش از نماز ظهر که برخی از برجسته ترین یاران حسین(ع) جز این دسته اند.

4- شهیدان دفاع از نماز.

5- شهیدان پس از نماز و پیش از شهدای بنی هاشم.

6- شهیدان بنی هاشم که پس از شهادت همه یاران به میدان رفتند.

7- شهیدان پس از شهادت امام.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 6:45  توسط Hojat  | 

شهیدان بنی هاشم

ابوالفضل العباس بن علی بن ابی طالب

فرمانده و پرچمدار غیور و رشید کربلا،مظهر رشادت،جوانمردی،گذشت،فداکاری و پاسداری و پاکبازی است. پدرش امیرالمومنین علی(ع) است که در کودکی و نوجوانی او را پروراند تا در حماسه عظیم عاشورا یار و یاور اباعبدالله(ع) باشد. مادرش فاطمه بن حزام(ام البنین) است که در بلاغت و فصاحت و درایت و نجابت زبانزد بود.

عباس(ع) از نخستین دم قیام حسین(ع) در مدینه،حامی بی بدیل همه لحظه ها و صحنه ها و نگاهبان و همراه امام بود. هنگام رفتن امام به دارالاماره مدینه،کنار دارالاماره با شمشیر آخته مراقب و نگهبان برادر و مولایش بود و در راه سپر خطرها و پیشامدها.

وی نماینده اول امام،هنگام گفتگو با دشمن -عمرسعد- در کربلا بود.ابوالفضل العباس، ابوالفضائل یعنی پدر و دارنده همه فضیلتها بوده است. وی وارث علم علوی،شجاعت حیدری، فقه نبوی،حلم حسنی و رشادت حسینی بود. گفته اند او را "ابوالفضل" نامید اند چون فرزندی به نام فضل داشته است.

حضرت ابوالفضل(ع) نامها و القاب دیگری نیز دارد،مانند: بطل العلقمی(قهرمان علقمه)، کبش الکتیبه(فرمانده لشکر)،صاحب اللوا(پرچمدار)،عمید(پیشوای لشکر)،سقّا و ساقی(آب آور)،قمربنی هاشم(ماه بنی هاشم)،ابوقربه(صاحب مشک)،باب الحوائج(گره گشا و بن بست شکن)،اطلس(خوش صورت و خوش سیما)،عبد صالح و ... .

امیرالمومنین علی(ع) او را عباس نامید و عباس یعنی کسی که در صحنه نبرد چین بر پیشانی می افکند(شجاع).

در شب عاشورا در راس کسانی بود که اعلام وفاداری نمودند و پیش از آن در عصر تاسوعا، امان نامه شمر را که برای وی و برادرانش آورده بود،رد کرد و شمر را با شرمساری برگرداند. روز عاشورا پس از شهادت یاران،بزرگترین پشتوانه حرم و بازدارنده سپاه دشمن بود.

او سه برادرش را قبل از خود به میدان فرستاد و شاهد رزم آنان و صابر بر شهادتشان بود. وقتی همه یاران شهید شده بودند،به محضر امام و برادر خویش شتافت و اذن میدان طلبید.

امام فرمود: "برادرجان به سمت فرات برو و کمی آب بیاور". این سخن در حالی گفته شد که صدای "العطش" کودکان بلند بود. عباس(ع) مشک خشکیده را برداشت و به فرات رفت. برخی گفته اند به همراه امام حسین(ع) به میدان رفت و جنگید و هردو خود را به فرات رساندند و سپس دشمن میان حضرت عباس(ع) و امام حسین(ع) فاصله افکند.

عباس(ع) مشک را از فرات پر کرد. کف در آب فروبرد تا بنوشد که یاد عطش برادر و اهل حرم افتاد و آب را رها کرد و درس بزرگ  جوانمردی و گذشت به انسانها آموخت. در بازگشت از شریعه او را محاصره کردند. ابوالفضل(ع) تلاش می کرد آب را به خیمه برساند. محاصره کنندگان که پیش تر شکست خورده بودند و 80 نفر از آنان به دست ابوالفضل(ع) کشته شده بودند،دریافتند که او قصد دارد به هر قیمتی مشک را به خیمه ها برساند. حضرت ابوالفضل(ع) جنگ کنان،قصد عبور از نخلستان داشت که ناگهان یزید بن ورقا و حکیم بن طفیل از سپاه عمرسعد از کمین گاه ضربتی بر دست راست حضرت فرود آوردند ضمن اینکه برخی،ضربه زننده را نوفل ارزق نوشته اند.

دست ابوالفضل(ع) جدا شد و او با دست چپ می جنگید و رجز می خواند: "به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کردید،ازحریم دین خود پاسداری می کنم. من از امام راستین،فرزند پاک امین و آورنده دین حمایت می کنم". عباس(ع) همچنان می جنگید و می کوشید مشک را به خیام برساند. شمشیر دیگری ازکمین گاه برآمد دست چپ وی نیز جدا شد.

حضرت عباس(ع) مشک را به دندان گرفت که ناگه تیری بر مشک نشست و رشته امید سقّا گسست. تیری دیگر بر سینه اش نشست و از اسب افتاد و برادر را صدا زد،تیر را میان دو زانو گرفت تا بیرون آورد که عمود سنگین نوفل بن ارزق بر فرقش نشست(برخی نیز حکیم بن طفیل نوشته اند).

امام کنار برادر آمد و گریان آه کشان گفت: "الان انکسر ظهری و قلت حیلتی".

امام سجاد(ع) درباره حضرت عباس(ع) می فرماید: "وان العباس عندالله عز و جل منزله یغبطه بها جمیع الشهدا یوم القیامه : عباس چنان منزلتی در قیامت دارد که همه شهیدان بر او رشک می برند. در زیارت ناحیه،امام عصر(عج) خطاب به ابوالفضل(ع) می فرماید: "سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیر مومنان که با بذل جان خویش،فداکارانه و ایثارگرانه از برادرش حسین(ع) دفاع کرد و امروز دنیایش را ره توشه آخرت ساخت".

او فدایی و نگهبان برادر بود و در آب رسانی حرم،کوشش فراوان کرد و دو دستش در نبرد دشمن جدا شد. خداوند قاتلانش یزید بن ورقا جهنی و حکیم بن طفیل طائی را لعنت کند.

محل دفن سر حضرت عباس(ع) را باب الصغیر دمشق،برخی بقیع در مدینه و بعضی در بازگشت کاروان اسرا در کربلا دانسته اند.


علی بن الحسین (علی اکبر)

اولین و پیشتازترین شهید بنی هاشم فرزند ارشد اباعبدالله الحسین(ع) علی اکبر(ع) است. کنیه اش ابوالحسن و نام مادرش لیلی است و در یازدهم شعبان سال 33 هجری در مدینه به دنیا آمده و در هنگام شهادت 26 یا 27 ساله بوده است.

علی اکبر(ع) از سه بُعد وجودی شبیه پیامبر بود: خلقت،خُلق و خو،نطق و گفتگو. قامت رشید، شجاعت،وقار و ادب،او را شبیه معصوم ساخته بود. در زیبایی های روحی و خُلقی،خلاصه و عصاره همه فضائل بود. وی همرکاب پدر بزرگوارش از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا بود. سخاوت و فردمداری،مهمان نوازی و دستگیری از درماندگان ویژگیهای رفتاری او از دوران نوجوانی بود که شاعران وی را ستوده اند. حتی دشمن کینه توز اهل بیت‌ - معاویه- نیز او را شایسته تر از همگان برای خلافت می دانست. او درکنار عموی رشید خویش حضرت ابوالفضل العباس(ع) بزرگترین یاور پدر بود. در آب آوردن،مذاکره با دشمن وآرام کردن خیمه ها مسئولیت اصلی بر عهده وی و عمویش بود.

ادب او در هنگام گفتگو با پدر - برای نمونه در منزل قصربن مقاتل- گواه عظمت روحی و معنوی این جوان است. حضرت علی اکبر(ع) در روز عاشورا موذن شد و اذان صبح با صدای او در کربلا طنین انداز شد. روز عاشورا بعد از شهادت همه یاران اولین کسی که اذن میدان طلبید،علی اکبر(ع) بود. در زیارت ناحیه آمده است: "السلام علی اول قتیل من نسل خیر سلیل من نسل ابراهیم الخلیل"

امام هنگام رفتن اکبر(ع) به میدان روبه عمرسعد گفت: "تو را چه شده است؟ خدا نسلت را نابود کند و کارها را بر تو مبارک نگرداند و کسی را بر تو مسلط گرداند که بعد از من در بستر ذبحت کند،همانگونه که رحم مرا قطع کردی و خویشاوندیم با پیامبر(ص) را پاس نداشتی". آنگاه زمزمه کرد: "انَّ اللهَ اصطَفی ادَمَ و نوحا و آل ابراهیم و آل عِمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض و اللهُ سمیع علیم". علی اکبر(ع) با بدرقه پدر به میدان رفت و این رجز آغاز کرد: "من علی بن الحسین بن علی هستم. ما و خانواده خدایی ما به پیامبر سزاوارتریم. به خدا سوگند فرزند ناپاک دامن را بر ما حکومتی نیست. آیا نمی بینید که چگونه از پدرم حمایت و پاسداری می کنم؟" در این هنگام یکی از جنگجویان به نام طارق با پسر و برادرش به نبرد آمد که هرسه کشته شدند. بکربن غانم به جنگ با علی اکبر(ع) آمد،حضرت چنان ضربتی زد که زره او پاره شد و با ضربه ای دیگر،او را به دو نیم کرد. پس از آن به سپاه حمله برد و120 نفر را از پای درآورد. سپس با تنی زخمی به حضور پدر بازگشت و گفت: "یا ابی العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی: پدر جان تشنگی مرا می کشد و سنگینی سلاح مرا از پای در می آورد". امام زبان در کامش نهاد و انگشترین را در دهانش گذاشت و فرمود: "به جنگ دشمنانت بازگرد،کمی دیگر صبوری کن که پیش از غروب،جدت با جامی لبریز سیرابت خواهد کرد به گونه ای که دیگر هرگز تشنه نشوی". علی اکبر(ع) نیز به میدان بازگشت و این رجز را آغاز کرد: "من علی ام که جز راست نمی گویم و نمی پویم. رهپوی قدم پیامبر پاک و پاک گسترهستم. با شمشیرم ضربات اعجاب انگیز می زنم،ضربات جوانی که هرگز از میدان نمی گریزد".

علی اکبر(ع) از راست به چپ می تاخت و شمشیر مرگبارش فرود می آورد. 80 تن در نبرد دوم او کشته شدند. او می جنگید و رجز می خواند: "جنگ حقایق را آشکار می سازد و جلوه های حقیقت پس از آن چهره می نمایاند. به پروردگار عرش سوگند که هرگز گروه شما را رها نخواهم کرد تا شمشیرها در تنهایتان یا در غلاف قرار گیرند". در این هنگام تیر منتعذ بن مره بر گلویش نشست. حلقه محاصره تنگ تر شد و منتعذ در فرصتی دیگر ضربتی بر سر اکبر(ع) فرود آورد. علی اکبر دست در گردن اسب افکند.خون بر چشمان اسب نشست و اسب،علی را به میان دشمن برد. هرکس به گونه ای ضربه زد که فقطعوه بسیوفهم اربا اربا. لحظه افتادن،پدر را صدا زد. امام خود را به کنارش رساند. اکبر(ع) چشم گشود و به امام گفت: "پدرجان خداحافظ! این قدم محمد مصطفی(ص) است،این نیز جدم علی مرتضی(ع) و جده ام خدیجه کبری(س) است و جده ام فاطمه زهرا(س) که همه مشتاق تواند و پیامبر(ص) می فرماید: "هرچه زودتر نزد ما بیا". پدر جان این جدم پیامبر(ص) است که با کاسه لبریز خود مرا سیراب کرد که دیگر هرگز تشنه نخواهم شد. جدم می فرماید: "عجله کن،عجله کن که برای تو نیز جامی ذخیره شده که به زودی خواهی نوشید"." این را گفت و در آغوش پدر چشم فروبست.

امام حسین(ع) مهاجمان را از اطراف علی اکبر(ع) دور کرد.گونه بر گونه اش گذاشت،خون از محاسنش پاک کرد،لبانش را بوسید و مرثیه گونه سرود: "علی الدنیا بعدک العنا". سپس جوانان را ندا داد تا بدن علی اکبر(ع) را به خیمه بیاورند. امام در این لحظه فرمود: "سخاوت وی چون سخاوت پیامبران و خاندان پیامبر است". 


علی بن الحسین(علی اصغر)

علی اصغر(ع) فرزند اباعبدالله الحسین(ع) و مادرش رباب دختر إمره القيس بن عدي است. علي در مدينه متولد شد.

اين كودك در سفر حسين(ع) از مدينه به مكه و از مك به كربلا همراه كاروان بوده است. از سن او در هنگام شهادت بيش از 9 ماه گذشته است.

علي اصغر(ع) باب الحوائج كربلاست. او به غربت حسين(ع) لبيك گفت. هنگامي كه در ميدان كسي نمانده بود و امام فرياد كشيد: "هل من ناصر ينصرني و هل من معين يعنني : آيا كسي هست ياريم كند و پشتوانه ام باشد" ، صداي گريه اصغر(ع) برخاست و گويي به اين ندا لبيك گفت.

امام او را بر دست گرفت. نشان عطش در چهره و لبهاي وي آشكار بود. نوشته اند از فرط عطش بي تابي مي كرد و همچون ماهي افتاده بر ساحل دست و پا مي زد. امام او را به ميدان آورد. برخي مقاتل نوشته اند امام فرمود: "اگر به زعم شما من گناهكارم،اين كودك گناهي ندارد و اگر گمان مي كنيد او را بهانه كرده ام تا خود به آبي دست يابم،خودتان ببريد و سيراب كنيد". كه ناگهان تير سه شعبه حرمله گلوي او را نشانه گرفت. امام خون گلوي بريده علي را به آسمان مي فشاند و مي گفت: "هون علي ما نزل بي انه يعين الله : چه آسان است بر من وقتي چشم خدا مي بيند".

امام با غلاف شمشير حفره اي فراهم آورد و او را دفن كرد. آنگاه عرض كرد: "خدايا اين كودك كمتر از ناقه صالح نيست. ناقه را پي كردند و عذاب شدند. پروردگارا همانگونه كه عذاب بر قوم ثمود نازل كردي از اين قوم انتقام بگير".


قاسم بن الحسن بن علی بن ابی طالب

قاسم بن الحسن(ع)،فرزند برومند و رشید و مجاهد امام حسن مجتبی(ع) است که در سال 47 هجری در مدینه متولد شد و در کربلا بین 14 تا 15 ساله بود.

نام مادرش را رمله یا نفیله یا نجمه نوشته اند که ام ولد(کنیز) بود و همراه حضرت قاسم(ع) به کربلا آمده است.

قاسم(ع) از همسفران اصلی نهضت حسین(ع) است. قاسم نوجوانی بصیر،فهیم،عارف بالله،خوش سیرت،زیبا،جذاب،صبور و شجاع بود.

مشهورترین سخن قاسم(ع) همان است که در شب عاشورا گفت. حضرت اباعبدالله(ع) یاران را به رفتن خواند و از شهادت روز بعد سخن گفت و قاسم(ع) پرسید: "عموجان من هم کشته خواهم شد؟" و امام پرسید: "مرگ در نگاه تو چگونه است؟". قاسم پاسخ داد: "یا عماه الموت احلی من العسل : عموجان مرگ از عسل شیرین تر است".

روز عاشورا قاسم(ع) از امام اجازه میدان گرفت. امام گریست و در آغوشش گرفت. قاسم(ع) در بدرقه نگاه امام و نگاه مادر به میدان رفت. حمید بن مسلم - گزارشگر سپاه دشمن ـ می گوید: نوجوانی بود که چهره اش مانند ماه پاره می درخشید. شمشیری به دست و پیراهن و شلواری بر تن و دو نعلین به پا داشت که بند نعلین چپش گسسته بود(گویا شوق رفتن به میدان باعث شده بود که بند چپ بسته نشود).

قاسم(ع) در میدان این رجز را خواند: "اگر مرا نمی شناسید،من فرزند حسن مجتبی(ع) هستم،نواده پیامبر برگزیده و امین پروردگار. مرگتان باد. این حسین(ع) است که چونان اسیر در بند شماست. شما مردمانی که از نزول باران سیرابی تان مباد. من قاسم(ع) از نسل علی(ع) هستم،ما و خانواده ما به پیامبر(ص) نزدیکتر و شایسته تر از شمر بن ذی الجوشن ابن زیاد ناپاک دامن هستیم".

قاسم(ع) در کارزار تیغ می چرخاند. 35 تن کشته شدند. پس از نبردی سنگین بازگشت. امام،انگشتر خود را در دهانش گذاشت. قاسم(ع) گفت: "وقتی عمویم انگشتر در دهانم گذاشت،گویا چشمه آبی در دهانم جاری گشت".

قاسم(ع) به میدان بازگشت و این رجز آغاز کرد: "لا تجزعی نفسی فکل فانی و الیوم تلقین ذوی الجنان : ای نفس بی تابی مکن که مرگ همه راست و امروز هنگامه دیدار صاحب بهشت است". گلبرگ باغ حسن(ع) در طوفان شمشیر و نیزه و سنگ قرار گرفت. ناگهان صدایش برخاست که: "یا عماه ادرک یا عماه ادرکنی".

در زیارت ناحیه به تفصیل به شهادت او،غارت زره و سوگواری اباعبدالله(ع) در کنارش اشاره شده است.

قاتل قاسم(ع) به دست امام حسین(ع) کشته شد. امام در کنار قاسم(ع) گفت: "به خدا سوگند بر عمویت گران است که صدایش زنی و پاسخت نگوید یا پاسخ بگوید ولی سودمند نباشد. دور باد از رحمت الهی قومی که تو را کشت. خدایا شمارشان را بکاه و آنان را هرگز نیامرز".


عبدالله بن الحسن بن ابی طالب

او را آخرین شهید بنی هاشم پیش از شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) باید دانست. مادرش را ام ولد(کنیز) به نام نفیله یا حبیبه و برخی دختر سلیل یا سلیل بن عبدالله بجلی به نام رمله دانسته اند.

عبدالله باید آخرین فرزند امام مجتبی(ع) باشد. این کودک 11 ساله فداکار و پاکباز با شنیدن استغاثه عمو از خیمه بیرون آمد.

امام به زینب(س) فرمود: "مگذار بیاید" ولی او حلقه دستهای عمه را به التماس گسست و ود را به عمو رساند. بحر بن کعب یا حرمله بن کامل قصد جان امام کردند. عبدالله با دستش دفاع کرد و گفت: "ای ناپاک زاده می خواهی عمویم را بکشی"؟ دست عبدالله با فرود آمدن شمشیر قطع شد و امام او را در آغوش فشرد.

عبدالله پی در پی می گفت: "یا عماه،یا عماه". امام فرمود: "یابن اخی اصبر علی ما نزل بک فان الله یلحقک علی آبائک الطاهرین الصالحین برسول الله و علی و حمزه و جعفر و الحسن : فرزند برادر شکیبا باش بر این رویداد که خدا تو را با پدران پاک و صالحت و به پیامبر و علی و جعفر و حمزه و حسن ملحق خواهد کرد".

پس از این حرمله تیری انداخت و عبدالله در آغوش عمو شهید شد. امام نفرین کرد و گفت: "اللهم امسک عنهم قطرالسما و امنعهم برکات الارض فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض عنهم الولاه ابدا فانهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا : خدایا رحمت خویش را از آنان دریغ دار و از برکات زمین محرومشان گردان. اگر فرصت زندگیشان بخشیدی به بلای چندگانگی و تفرقه و پراکندگی گرفتارشان ساز و کین و نفرت فرمانروایان بر آنان انداز و شعله ستیز و دشمنی میان آنان و حاکمانشان را هماره روشن گردان که وعده و پیمان یاری مان دادند و سپس رویاروی مان ایستادند و به جنگ با ما پرداختند".

در زیارت ناحیه و رجبیه نام او ذکرشده است: "السلام علی عبدالله الحسن بن علی الزکی و لعن الله قاتله و رامیه حرمله بن کامل الاسدی".


موسی بن
عقیل بن ابی طالب

پدرش عقیل برادر امیرمومنان علی(ع) است و مادرش را ام البنین دختر ابوبکر بن کلاب و برخی کنیز دانسته اند.

موسی از یاوران آغاز نهضت حسینی است و از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا همسفر کاروان حضرت اباعبدالله(ع) بوده است. خوش قامتی،رشادت و شجاعت،زهد و عبادت، بصیرت در دین،شیفتگی در ارادت به ساحت اباعبدالله(ع) و دشمن ستیزی از ویژگیها و فضائل موسی بوده است.

روز عاشورا به اذن امام به میدان تاخت و این رجز را خواندن گرفت: "ای انبوه پیران و جوانان،با شمشیر و سنان مرگبارانتان می کنم و سینه ها و سرهایتان را فرومی کوبم. از زنان و جوانان حرم و از امام جن و انس پاسداری می کنم و با این کار،آفریدگار رحمان و خدای پاک و مقتدر و دادگر و حسابگر را خشنود خواهم کرد".

30 تن از دم شمشیر او گذشتند اما باران سنگ و تیر و نیزه از هر سو می بارید. نیزه عمرو بن صبیح صیداوی از کمینگاه بر پهلویش نشست و از اسب بر زمین افتاد و در سن تقریبا 32 سالگی به شهادت رسید.


عبدالله بن مسلم بن عقیل

عبدالله فرزند رشید پیشاهنگ شهدای کربلا حضرت مسلم بن عقیل است. مادرش رقیه دختر امیرمومنان علی(ع) است.

در کربلا 14 ساله بود و از همان آغاز نهضت حسین(ع) از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا،همسفر کاروان حضرت اباعبدالله(ع) بود. خوش صورت و خوش سیرت،قاری قرآن،بصیر در دین،شجاع و جان نثار و فداکار و عارف به راه و منش حسین(ع) بود.

برخی او را نخستین شهید کربلا دانسته اند. او علی رغم دریافت خبر شهادت پدر و اذن امام برای بازگشت،استوار و نستوه به کربلا آمد. روز عاشورا اذن میدان طلبید. امام فرمود: "از شهادت پدرت چندان نگذشته است. دست مادرت را بگیر و از صحنه نبرد بیرون ببر".

عبدالله گفت: "پدر و مادرم به فدایت،من آن کسی نیستم که زندگی پست دنیا را بر حیات جاودانی ترجیح دهم. تقاضای من آن است که این جان بی مایه را برای قربانی بپذیری". عبدالله به میدان شتافت و این رجز را آغاز کرد: "امروز پدرم مسلم و جوانمردان پاکباز دین پیامبر را دیدار و ملاقات می کنم. آنان به دروغ بی فروغ عادت نداشتند و جز راستی و درستی نشناختند. آنان نیکان بزرگزاده ای از خاندان بزرگ بنی هاشم بودند". عبدالله سه بار جنگید و 98 نفر را از پای درآورد. دمی درنگ کرد و تیر عمرو بن صبیح صیداوی فضا را شکافت. عبدالله دست خود را برپیشانی برد تا عرق را بزداید که تیر دست او را به پیشانی دوخت. در تکاپوی جداکردن  بود که تیری دیگر آمد و بر قلبش نشست. در این هنگام زید بن ورقا جهنی یا اسید بن مالک نیزه ای بر سینه اش نشاند. تیرانداز نزدیک شد. عبدالله تیر را از قلبش بیرون کشید اما بیرون کشیدن تیر از پیشانی نافرجام ماند. پس از شهادت او،مادرش رقیه به پاس شهادت فرزندش،سجده شکر به جا آورد.

در زیارت رجبیه و ناحیه مقدسه به وی سلام داده شده است.


عَون بن جعفر طیّار

کنیه اش ابوالقاسم،مادرش اسما بنت عمیس و پدرش جعفربن ابی طالب است. او در سال 4 یا 5 هجری در حبشه متولد شده بود.

عون همراه با همسرش ام کلثوم کبری(زینب صغری) دختر امیرمومنان علی(ع) از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا همراه اباعبدالله(ع) بوده است.

پیامبر(ص) درباره او فرموده بود: "چهره و اخلاقش شبیه من است". پس از شهادت پدرش،پیامبر او و برادرانش عبدالله و محمد را در آغوش کشید و نوازش کرد و دستور داد تا آرایشگر سر آنها را بتراشد. عون بخشنده،بصیر در دین،پرورده دامان علی(ع)،قهرمان جمل و صفین و نهروان،شیفته اباعبدالله(ع) و شبیه پیامبر(ص) در خَلق و خُلق بود.

روز عاشورا پس از علی اکبر(ع) و به قول دقیقتر پس از عبدالله بن مسلم به میدان رفت و پس از کُشتن 48 نفر سواره و پیاده،زید بن ورقا جهنی و عروه بن عبدالله خثعمی اسبش را پی کردند. او در میدان این رجز را خواند: "اگر مرا نمی شناسید من فرزند جعفر طیارم،شهید صادقی که در بهشت با بالهای سبز پرواز می کند و همین شرافت در محشر ما را کافی است.

عون در هنگام شهادت 57 ساله یعنی اباعبدالله الحسین(ع) بود. برخی وجود او را در کربلا انکار کرده و گفته اند با عون بن عبدالله بن جعفر اشتباه شده است. عین رجز او را به عون بن عبدالله بن جعفر نیز نسبت داده اند.


جعفر بن عقیل بن ابی طالب

جعفر فرزند عقیل پسرعموی اباعبدالله(ع) است. مادرش ام البنین،دختر نضره یا شقره است. وی از مدینه به مکه و ازمکه تا کربلا همراه امام خویش بوده است.

او سخاوتمندی را از پدر به ارث برده بود و شجاعت و فداکاری و شهامت در عرصه نبرد را از آل ابی طالب.

جوان بود و پرشور،قرآن شناس و دوستدار اباعبدالله(ع)،روز عاشورا پس از شهادت یاران،به محضر پسرعموی خویش آمد و اذن میدان طلبید. امام او را اجازه داد. شمشیر در کف،گرم و چالاک به میدان تاخت و این رجز را آغاز کرد: "من جوان ابطحی طالبی هستم. از گروهی که در تبار بنی هاشم هماره پیروز و سرافرازشان می شناسید. ما بزرگزادگان و شناخته شدگان فضیلت و عظمت و جهادیم و این حسین(ع) است پاکترین پاکان". جعفر هم امام خود را به خوبی معرفی کرد و هم خود را.

معرکه از گردش تیغ جعفر می لرزید. 15 تن را به خاک و خون کشید و سرانجام در محاصره دشمن،عروه بن عبدالله خثعمی و بشر بن خوط همدانی او را به شهادت رساندند. او در هنگام شهادت 25 ساله بود.

در زیارت ناحیه قاتل او نفرین شده است: "السلام علی جعفر بن عقیل،لعن الله قاتله و رامیه و بشر بن خوط".


عبدالرحمن بن عقیل بن ابی طالب

او خوش قامت،رشید،کشیده و استوار بود و به همین سبب وی را رُمح عقیلی(نیزه عقیلی) می نامیدند. عبدالرحمن با خدیجه،دختر علی بن ابی طالب(ع) ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند به نامهای سعید و عقیل شد.

او را اهل زهد و عبادت،بصیرتمند دین و قرآن،شجاع و شمشیرزن و رزم آزموده می دانستند. عبدالرحمن 35 ساله بود که همسفر کاروان حسین(ع) از مدینه به مکه و از مکه به کربلا شد.

روز عاشورا از امام اذن میدان طلبید و این رجز را خواند: "پدرم عقیل از نسل بنی هاشم است و بنی هاشم برادران من هستند. مرا و پایگاه و جایگاهم را بشناسید. این خاندان پیران راست کردار و هم شان بزرگانند. این حسین است که والا و ارجمند و سرور پیران و جوانان است".

پس از نبردی سخت و کشتن 17 سوار دشمن در حلقه محاصره افتاد و عُمیر بن خالد جهنی و بشر بن سوط با نیزه بر شانه اش زدند و سپس با تیری که بر قلبش نشست،به شهادت رسید.

در زیارت ناحیه مقدسه و رجبیه به او سلام داده شده است: "السلام علی عبدالرحمن بن عقیل لعن الله قاتله و رامیه عمیر بن خالد بن اسد الجهنی".

مختار قاتلان وی را در بیابانی یافت و دستور داد گردنشان را قطع کنند و سپس بسوزانند. قاتلان او را عثمان بن خالد اشیم جهنی و بشر بن و برخی عبدالله بن عروه خثعمی و عمیر بن خالد نگاشته اند.


محمد بن مسلم بن عقیل

مادرش را ام ولد(کنیز) و برخی رقیه دختر امیرالمومنین علی(ع) دانسته اند. این نوجوان برومند و دلیر از آغاز نهضت و سفر کاروان حسین(ع) با وی همراه و همسفر و از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا همرکاب برادرانش و امام محبوبش شد.

محمد با شنیدن خبر شهادت پدر و دعوت امام برای بازگشت،استوار و عاشقانه بر ادامه راه پدر و پذیرش شهادت پای فشرد. شب عاشورا نیز در حلقه یاران اعلام وفاداری کرد و پا به پای پسران زاهد به تهجد و زمزمه قرآن پرداخت.

پس از شهادت برادرش عبدالله،همراه با آل ابی طالب آماده نبرد و جانفشانی شد. آنها آماده جنگیدن شدند. امام فرمود: "صبرا علی الموت یا بنی عمومتی : عموزادگانم،مرگ را صبور و شکیبا باشید".

محمد می جنگید و رجز می خواند،کم کم غبار میدان فرونشست. محمد بر زمین افتاده بود. قاتلان او را ابومرهم ازدی و لقیط بن ایاس جهنی دانسته اند.محمد در هنگام شهادت 13 ساله و یک سال از برادرش عبدالله کوچکتر بود.


محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب

مادر محمد را حضرت زینب کبری(س) و برخی خومنا دختر حفصه دانسته اند. محمد از مدینه تا مکه همراه اباعبدالله الحسین(ع) بود اما در هنگام حرکت کاروان از مکه به عراق همراه آنان نبود. پدرش عبدالله جعفر او را در منزل "ذات عرق" به کاروان رساند و این امر خوشحالی حضرت زینب(س) را در بر داشت.

محمد مظهر وقار و ادب و سیرت زینبی و شجاع و دلاور،دین شناس،پاکباز و ارادتمند اباعبدالله(ع) بود.

عصر عاشورا مادرش او را آماده نبرد کرد بی آنکه خود،تماشاگر نبرد او باشد. محمد با اذن دایی خویش به میدان قدم گذاشت و این رجز را آغاز کرد: "از دشمنان و گروهی که کوردلانه و ابلهانه رویاروی حقیقت،لشکر آراسته اند،به خدا شکایت می برم. ایشان آموزه های درخشان قرآن و آیات محکم و روشنگر آن را به تحریف و تبدیل کشاندند و کفر،سرکشی و تبهکاری خود را آشکار کردند".

محمد می جنگید و شمشیر او علفهای هرز را درو می کرد. 10 تن به دست او کشته شدند. سرانجام در سنگباران و نیزه اندازی و ضربات شمشیر،آخرین رمقها گرفته شد. عامر بن نهشل تمیمی نیزه ای بر کمرگاهش نشاند و محمد با این ضربه به شهادت رسید.

او در هنگام شهادت 18 ساله بود. در زیارت ناحیه به او و قاتلش اشاره شده است.


محمد بن علی بن ابی طالب
 
کنیه اش را عبدالله بن علی نوشته اند. مادرش را برخی لیلی بنت مسعود ارمیه،برخی اسما بنت عمیس و ام ولد(کنیز) دانسته اند. محمد رزمنده و چالاک،عالم به قرآن و معارف اهل بیت،فداکار و پاکباز،وفادار به اباعبدالله الحسین(ع) بود. وی از مدینه همسفر کاروان حسین(ع) شد و از مکه تا کربلا عاشقانه راه را پیمود تا در عاشورا جانفشانی کند. در این را بارها ارادت،صبوری و بصیرت خویش را نشان داد.

در عاشورا پس از شهادت چند تن از بنی هاشم،از برادرش حسین(ع) اذن میدان طلبید. امام او را دعا کرد و اذن جهاد بخشید. محمد در میدان چون شیری شرزه بر سپاه روبهان حمله برد. شمشیر می زد و رجز می خواند: "رهبر و سرورم علی(ع) است که سرفراز و بلند مرتبه است. من از نسل بنی هاشم که نیک مردان بخشنده و بزرگوارند. این حسین(ع) است،فرزند رسول خدا(ص). من با شمشیر آبگون از او حمایت و پاسداری می کنم. من جان خویش را قربانی برادر بزرگوارم می سازم".

محمد پس از نبردی سنگین در محاصره قرار گرفت. عقبه الغنوی بر او نیزه زد و زجر بن بدر نخعی شمشیر خود را بر پهلویش نشاند و مردی از بنی دارم تیر بر سینه اش زد و سرانجام محمد با تنی همه زخم در سن 36 سالگی به شهادت رسید.

در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: "السلام علی محمد بن امیرالمومنین قتیل الایادی الدارمی لعنه الله و ضاعف علیه العذاب الالیم و صلی الله علیک یا محمد و علی اهل بیتک الصابرین".


ابوبکر بن حسن بن ابی طالب

یکی از فرزندان امام مجتبی(ع) که در کربلا یار و یاور عمویش اباعبدالله(ع) بوده،"ابوبکر" است که او را "عبدالله"،"عبدالله اکبر" و "احمد" نیز نامیده اند. مادرش ام ولد(کنیز) و نام وی را نُفیله،ام اسحاق و رمله نوشته اند. وی از مدینه تا کربلا همراه کاروان حسین(ع) بوده است.

سیمای زیبا و درخشان،رشادت و شجاعت،قامت رشید،عشق به قرآن،تهجد و عبادت و شیفتگی به اباعبدالله الحسین(ع) از ویژگیهای اوست. اگر این سخن که امام دخترش سکینه را به ازدواج وی در آورده بود،درست باشد،باید وی را داماد جوان امام و کربلا بدانیم. ابوبکر بعد از نماز ظهر عاشورا اذن میدان طلبید و رزم خود را با این رجز آغاز کرد: "کمی صبر کن، بعد از عطش به آرزویت خواهی رسید. جانم در این رزمگاه به سوی بهشت می شتابد. هرگز از مرگ هراسم نیست آنگاه که وحشت بباراند. هرگز به هنگام مرگ و رویارویی با دشمن لرزان و ترسان نیستم". او پس از نبرد به نزد امام آمد و آب طلبید و امام او را به صبوری خواند و گویا این رجز،گفتگوی او با خویش پس از طلب آب است.

ابوبکر پس از کشتن 14 تن بازگشت و دیگر بار جنگید و این رجز را خواند: "از فرزندان پیامبر(ص) برگزیده خدا چنان ضربتی بر شما فرود آید که موی کودکان شیرخوار از هراس آن سپید گردد". با شمشیر هندی برنده و شکننده،گروه گروه نابکاران را نابود می کند.

ابوبکر در محاصره قرار گرفت. ضربه ها پی در پی،زخم بر زخم می آوردند و سرانجام، آخرین ضربه ها را عبدالله عقبه الغنوی فرود آورد و در آخرین دم حرمله بن کامل اسدی همراه با عقبه غنوی او را به شهادت رساندند. ابوبکر در هنگام شهادت 16- 15 ساله بود.


عَمر بن علی بن ابی طالب

او را از کوچکترین فرزندان حضرت علی(ع) دانسته اند. نام مادرش را صهبا یا ام حبیب دختر عباد بن ربیعه از اُسرای یمامه یا عین التمر نوشته اند. برخی نیز نام مادرش را رقیه،کنیه اش را ابوحفص و برخی ابوالقاسم نگاشته اند.

عمر از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا همسفر برادرش حسین(ع) بوده است. در این سفر خواهرش رقیه و خواهرزادگانش عبدالله،محمد،عاتکه و حمیده (فرزندان مسلم بن عقیل) نیز همراه شدند. او پس از شهادت برادرش ابوبکر شتافت و قاتل برادرش را به مبارزه دعوت کرد و این رجز را خواند: "شمشیر می زنم و زحر(قاتل ابوبکر) را در میان شما نمی بینم،همان پست شقاوت پیشه ای که به رسول خدا کفر می ورزد. ای زحر نزدیکتر آی تا با تیغ عمر در شراره دوزخ جای گیری،همان جایی که افروخته و سوزان و بدترین مکان برای تو بدترین انسان انکارکننده است". زحر مغرور و خشمگین پیش آمد. عمر چنان شمشیر بر فرقش نواخت که از کلاه تا میانه سر را شکافت. عمر تیغ را بیرون کشید و چنان بر گردن زحر کوبید که سر چون گوی در میدان غلتید. آنگاه این رجز را آغاز کرد: "ای دشمنان خدا میدان را واگذارید و بگریزید و از شیر خشمگین چین بر چهره انداخته بپرهیزید. او با شمشیر،مرگ بر شما می ریزد و از میدان نمی گریزد و چونان مردم ترسو به سوراخی نمی خزد".

عمر می جنگید و پیش می تاخت و چندین تن را از پای درآورد. به فرمان عمر سعد،اسبش را پی و سپس سنگ بارانش کردند. در حلقه تنگ محاصره قامت رشید او بر خاک افتاد.

روزی که خبر شهادت او به مدینه رسید،سالم بن رقیه که قبلا دشمن او بود اما تحت تاثیر بخشندگی او،شیقته آل علی(ع) شده بود،گفت: "درود خدا بر مزاری که فرزند علی(ع)،جانشین برگزیده خدا را در آغوش می گیرد. تو ای عمر،بخشنده ترین بودی،دانا ترین و خجسته مردی که هیچ کس در آمدن و رفتن همپایت نبود.

عمر،صبور و بصیر و دشمن شناس،فصیح و بلیغ،سخاوتمند و مهذب،یاور مظلومان و در هنگام شهادت در عاشورا حدودا 35 ساله بود


عبدالله بن علی بن ابی طالب

وی دومین فرزند حضرت ام البنین(فاطمه بنت حزام) و پنجمین فرزند علی بن ابی طالب(ع) است. او را عبدالله اکبر و کنیه اش را ابو محمد نوشته اند و از او فرزندی به یادگار نماند.

عبدالله همراه با سه برادرش ابوالفضل(ع)،عثمان و جعفر از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد. او نخستین فرزند شهید ام البنین است. بخشندگی و نیکوکاری،رشادت و شجاعت و جوانمردی را از پدرش به یادگار داشت. او را دانش آموخته مکتب امام مجتبی(ع) و حضرت اباعبدالله(ع) باید دانست.

روز عاشورا به اشارت برادرش ابوالفضل(ع) به میدان رفت و رجز خواند: "من فرزند دلاور و بخشنده ام،فرزند علی نیک اندیش و نیک رفتار که شمشیر کیفردهنده رسول(ص)خدا بود و چون نام او به دشمن و به هرکس می رسید،ترس و وحشت قلبش را پر می کرد".

او در مقابل نگاه برادرانش می جنگید. رزم او در عطش و زخم شگفت انگیز بود. برخی تا 120 نفر کشته را به دست او نوشته اند. زخمهای فراوان بر تن عبدالله نشست و سرانجام به دست هانی بن ثبیت حضرمی که دو ضربه بر فرقش فرود آورد و با نیزه خولی بن یزید اصبحی و مردی از بنی تمیم به شهادت رسید. هنگام شهادت 25 ساله بود. نام او در زیارت ناحیه و رجبیه آمده است.

در زیارت ناحیه آمده است: "سلام بر عبدالله فرزند امیر مومنان که خداوند به بلاها و امتحان های دشوارش آزمود. او در میدان کربلا منادی ولایت بود و در نبرد سهمگین با دشمن،از هر سو احاطه اش کرد و از پیش رو و پشت سر مجروحش ساخت. خداوند قاتلش هانی بن ثبیت حضرمی را لعنت کند".


عثمان بن علی بن ابی طالب

عثمان سومین فرزند ام البنین(فاطمه بنت حزام) است. او را به یاد عثمان بن مظعون یار زاهد و نیکوکار پیامبر،عثمان نامیدند. کنیه اش را ابوعمرو(ابوعمر) نوشته اند. از او فرزندی به یادگار نماند.

او از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد تا یاریگر برادرش حسین(ع) باشد. شجاعت، فصاحت و بلاغت،شهادت،وفاداری به آرمان اباعبدالله الحسین(ع)،صبوری در شدائد،بصیرت در دین و دشمن شناسی برخی از فضائل و ویژگیهای عثمان بودند.

روز عاشورا،برادرش عباس(ع) او را به رزمگاه فرستاد. گویی امیر مومنان علی(ع) به میدان می رفت. قامت رشید و نستوه او،دشمن را به اعجاب واداشت. عثمان این رجز را خواند: "من عثمانم،با همه افتخارات و فضیلتها و عظمتها. من قله نشین عظمت و عزتم. رهبر و مولا و بزرگ من علی(ع) است که جلوه گاه افتخار و عظمت است. علی(ع) فرزند عموی پیامبر(ص) پاک و بزرگوار است و برادرم حسین(ع) برگزیده نیکوکاران صالح. حسین(ع) مولای کوچک و بزرگ است و پس از پیامبر(ص) و علی(ع)،جانشین و امام و یاور دین".

در رزمگاه از همه سو محاصره شد. عده ای را به خاک و خون کشید. ناگهان تیر خولی بن یزید اصبحی پیشانی اش را شکافت و عثمان بر زمین افتاد. تبهکاری از قبیله بنی ابال بن دارم بر سینه اش نشست و سر وی را جدا کرد.

برخی عثمان را 21 و برخی 23 ساله نوشته اند. در زیارت ناحیه آمده است: "السلام علی عثمان بن امیرالمومنین".


عون بن علی بن ابی طالب

او فرزند اسما بنت عمیس است و در هنگام وقوع حادثه کربلا 45 ساله بود.

عون،شجاع و رشید،خوش صورت و خوش سیرت،سوارکاری ماهر و تیراندازی قوی بود. استواری در دین،بصیرت و روشن بینی و وفاداری به اهل بیت از فضائل وی محسوب می شود. عون از همان ابتدا با 12 تن از برادرانش همسفر کاروان کربلا و یاور برادرش حسین(ع) شد.

روز عاشورا،عون آماده نبرد شد. او پس از شهادت عثمان بن علی(ع) عزم نبرد کرد. امام قامت او را مرور کرد و فرمود: "یا اخی استسلمت للموت؟ : برادرم تسلیم مرگ شده ای؟" عون پاسخ داد: "چگونه تسلیم مرگ شوم که تو را تنها و بی یاور می بینم".

عون نبرد دلاورانه خویش را آغاز کرد و این رجز را خواندن گرفت: "با تیغ مرگبار هندی می جنگم و از فرزند پیامبر دفاع می کنم. با شمشیر آخته از حریم آقایم حسین(ع) دورتان می سازم".

ابن الاهجار با 2000 تن او را محاصره کردند. جنگید و محاصره را شکست و بازگشت. امام سر و رویش را بوسید و اسب اَدهَم را برای نبرد مجدد به او داد و از او خواست دمی استراحت کند. عون گفت: "فقط برای زیارت دوباره ات آمده ام".

در بازگشت به میدان،صالح بن سیار به جنگ وی آمد. صالح در عصر امام علی(ع) به سبب نوشیدن شراب به دست عون شلاق خورده بود و اینک برای انتقام آمده بود. او به عون دشنام داد. عون نیزه بر گلویش نشاند. دمی بعد برادر صالح، بَدر به خونخواهی امد و او نیز کشته شد.

نبرد عون شبیه نبرد امیرالمومنین بود. سرانجام پس از زخمهای فراوان با نیزه خالد بن طلحه از اسب افتاد. آخرین لحظه زمزمه کرد: "بسم الله و بالله و علی مله رسول الله".


جعفر بن علی بن ابی طالب

او کوچکترین فرزند امام علی(ع) و ام البنین و همچنین کوچکترین برادر ابوالفضل العباس(ع) است. امیرالمومنین علی(ع) به علاقه و یاد برادرش جعفر طیار،او را جعفر نامید. وی در هنگام وقوع کربلا 21 ساله بود و فرزندی نداشت. برخی او را 19 ساله دانسته اند که با محاسبه شهادت حضرت علی(ع) در سال 40 هجری نادرست به نظر می رسد.

جعفر همراه برادرانش از مدینه به مکه و از مکه به کربلا آمد. عصر عاشورا پس از شهادت یاران و برادرانش،به میدان رفت و این رجز را آغاز کرد: "من جعفرم،سرشار بزرگواری و والایی،فرزند علی(ع) که جوانمردی و بخشش او را همه می دانند. برای اثبات شرافت عزت من،عمویم و داییم کافی اند. من پاسدار و حامی حسینم که بخشش و احسان او کرانه ناپذیر است".

جعفر پس از رزمی سنگین،هدف تیرباران دشمن قرار گرفت. تیر خولی اصبحی بر شقیقه اش نشست و دیگری تیر بر چشمش نشاند. جعفر از اسب فروافتاد و هانی بن ثبیت سر او را جدا کرد.

در زیارت ناحیه در وصف وی آمده است: "السلام علی جعفر بن امیرالمومنین الصابر بنفسه محتسبا و الثانی الاوطال مغتربا،المستسلم للقتال،المستقدم للنزال،المکثور بالرجال،لعن الله قاتله هانی بن ثبیت الحضرمی : سلام بر جعفر فرزند امیرالمومنبن علی(ع)،شکیبا و خویشتن دار، دور از وطن افتاده،آماده نبرد،پیشتاز در مبارزه،درهم شکننده دشمنان،نفرین خدا بر قاتلش هانی بن ثبیت حضرمی".


عبید الله بن عبدالله بن جعفر

نام مادرش را خوصا دختر حفصه نگاشته اند. این جوان رشید،قرآن شناس،شجاع،جسور و صبور در نبرد،شیفته اباعبدالله(ع) و عارف به دین بود و در هنگام وقوع عاشورا 20 ساله بوده است.

وی همسفر کاروان پرشور حسینی از مدینه به مکه آمد و سپس همراه کاروان به کربلا رسید تا در رکاب امام خویش جانفشانی کند. بعد از شهادت عون،از امام اذن میدان طلبید. میدان لبریز غبار بود و تن پاک شهیدان. عبیدالله از کنار پیکر ارغوانی برادرش گذشت و سپس رجزخوان و شمشیرچرخان به سپاه دشمن زد.

شعار "یا محمد،یا حسین" او در فضای کربلا طنین افکند. پس از رزمی سنگین و کشتن چند تن از سپاه دشمن در محاصره قرار گرفت و سرانجام با تنی زخمی بر خاک داغ کربلا افتاد.

قاتل عبیدالله را بشر بن حویط قانصی نوشته اند. برخی عبیدالله را همان عبیدالله جعفر دانسته اند و با اعتبار دو فرزند برای عبیدالله بن جعفر،وی را جزو شهدای کربلا به شمار نیاورده اند اما دقت درمقاتل،تفاوت این دو شهید را روشن می سازد.


عون بن عبدالله بن جعفر

مادرش زینب کبری(س) است. عون در منزلگاه "ذات عرق" همراه برادرش محمد به اباعبدالله(ع) پیوست. پدرش عبدالله او و برادرش را با کاروان حسین(ع) همسفر کرد و به فداکاری و جان نثاری سفارش کرد. پیوستن این دو جوان به کاروان،اسباب خوشحالی مادرشان زینب کبری(س) شد. عون،بخشنده و کریم،شجاع و خوش سیما،دین شناس و آشنا به معارف قرآنی،دارای بینش قوی،قاری و مروج قرآن و دوستدار دایی بزرگوارش اباعبدالله الحسین(ع) بود.

در روز عاشورا پس از شهادت برادر،خود را به سپاه دشمن زد و پس از کشتن قاتل برادرش خدمت امام رسید و با اذن دوباره،رزمی پرشکوه را آغاز کرد و اینگونه رجز خواند: "اگر مرا نمی شناسید،من فرزند جعفر،شهید صادقی هستم که در بهشت با بالهای سبز پرواز کرد. همین شرافت در قیامت ما را بس است" و بار دوم این رجز را خواند: "سوگند یاد می کنم که جز با عشق پیامبر(ص) و دوستی سنت او وارد بهشت نمی شوم. او پیامبری بود که بر ما منت نهاد و ما را از ضلالت و جهل و بیداد رهایی بخشید. درود خدای بهشت آفرین بر او باد". عون پس از کشتن 3 سواره و 18 پیاده به دست عبدالله بن قنطه طائی به شهادت رسید.

در زیارت ناحیه در وصف وی آمده است: "السلام علی عون بن عبدالله بن جعفر طیار فی الجنان،حلیف الایمان و منازل القرآن،الناصح للرحمن التالی للمثانی و القرآن".

وقتی خبر شهادت عون و محمد در مدینه به پدرشان رسید،استرجاع کرد. یکی از غلامانش گفت: این مصیبت از جانب حسین به ما رسید. عبدالله بن جعفر این غلام را طرد کرد و گفت: "ای پسر لخنا(بدبو) آیا از حسین(ع) چنین می گویی؟ به خدا سوگند اگر در حضورش بودم،دوست داشتم در رکابش شهید شوم. به خدا سوگند بر شهادت فرزندانم اندوه و دریغ ندارم. شهادت آنها در کنار برادر و پسرعمویم مایه آرامش و تسلای خاطر است". آنگاه رو به حاضران گفت: "حمد و سپاس خدای را که در شهادت حسین(ع)،شکیبایی و آرامشم بخشید و اگر خود توفیق یاریش نداشتم،فرزندانم یاورش شدند". عون در هنگام شهادت تقریبا 20 سال داشت.


محمد بن ابی سعید بن عقیل

محمد در کربلا کودکی 8 ساله بود. مادرش ام ولد(کنیز) بود. پدرش ابوسعید را از شهدای کربلا نوشته اند. نامهای دیگری نیز برای پدر این کودک نیزذکر کرده اند،مانند محمد بن سعید. برخی ابی سعید را کنیه عبدالله بن عقیل و محمد بن ابی سعید را همان محمد بن عبدالله بن عقیل دانسته اند. این کودک شیرین زبان بود و از همان کودکی روایت می گفت و به همین سبب او را "فقیه" می نامیدند.

وی از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا همسفر اباعبدالله(ع) بوده است. روز عاشورا پس از شهادت انصار و در بعد از ظهر شهادت یاران و بنی هاشم،این کودک از خیمه بیرون آمد. نوشته اند گوشواره ای به گوش داشت. تیر خیمه را به کف گرفت و قصد میدان کرد. مادرش نیز شاهد به میدان رفتن کودکش بود.

قاتل او را لقیط بن ایاس(یاسر یا ناشر) جهنی نوشته اند. برخی نیز نوشته اند که هانی بن ثبیت حضرمی با اسب بر وی تاخت و با شمشیر او را قطعه قطعه کرد و برخی هم نگاشته اند که ابن زهیر ازدی به پهلوی محمد تیری زد و او را به شهادت رساند.

در زیارت ناحیه مقدسه آمده است:‌ "السلام علی محمد بن ابی سعید بن عقیل و لعن الله قاتله لقیط بن ناشر الجهنی". برخی گفته اند عنوان "فقیه" به پدر وی اطلاق می شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 6:57  توسط Hojat  | 

شهیدان نبرد نخست

عبد الرحمن بن عبد رب انصاري خَزرَجي 

70 سال حادثه ورخداد تلخ و شيرين از من مردي آزمون ديده با كوله باري از تجربه ساخته است. همراهي با پيامبر افتخار بزرگي زندگي من است اما هيچ خاطره اي شكوهمندتر و شيرين تر از غدير در حافظه ندارم. در سال 10 هجري همراه كاروان حجاج بيت الله الحرام

باز مي گشتم. در اين سفر با چشمهاي خويش ديدم كه پيامبر اكرم(ص) در غدير خم در ميان مگاه همه حاضران دست علي(ع) را بلند كرد وفرمود: "من كنت مولاه فهذا علي مولاه"

در رحبه وقتي اميرالمومنين علي(ع) از مردم خواست تا هركس درغدير،خودش،حديث غدير را از پيامبر شنيده است،برخيزد و شهادت دهد،اين من بودم كه به اذن مولا راوي حديث غدير شدم. من بخشي از تاريخ اسلامم.در جاي جاي اين تاريخ جز حضورعلي(ع) و جانفشاني هاي او و اهل بيتش چيزي نديدم.و شگفتا فراموشي اين حقيقت چه دره هاي عميق وهولناكي را پس از غديررقم زد. خبر حركت اباعبدالله(ع) را ازمدينه به مكه را دركوفه شنيدم. پرشور وپرشتاب به سوي قبائل كوفه رفتم و مردم را به همراهي فرزند پيامبر خواندم. اما تجربه ساليان دراز همنشيني با كوفيان نگرانم كرد. عزم سفر كردم. در مكه به حضوراباعبدالله(ع) رسيدم. بوي پيامبر مي آمد و عطر خوش علي(ع) همه جارا پر كرده بود. من چه خوشبخت بودم كه در كنارحرم خدا،فرزند پيامبرخدا را زيارت مي كردم.

روزهاي مكه پرشتاب و پرحادثه گذشت و روز 8ذي الحجه همراه قافله سالارعشق راهي كربلا شدم.

شب عاشورا اما شب ديگري بود.درشب مناجات و دعا،شب تلاوت قرآن،شب استغاثه و اشك،بريربن خضيرهمداني،معلم پارساي كوفه وقاري قرآن مي خنديد و مطايبه مي كرد. به او گفتم چه جاي شوخي است و او پاسخ داد: "چگونه شاد نباشم كه ميان ما ودوست تنها شمشيري فاصله است". صبح عاشورا نمازرا با امام اقامه كرديم. سپاه دشمن نزديكترمي شد وتيرباران را آغاز كرد.

چه خوش سرانجامي خواهدبود اگرتوازپيشگامان شهادت باشي.

رجزمي خواندم: "من از انصارپيامبرم،از حريم علي دفاع مي كنم وبا پيمان شكنان مي جنگم. جان من سپرجان فرزند غدير است".

باران تير بود كه مي باريد. بهشت آغوش گشوده بود و دستي كه روزي درغديربر دستان پيامبرفرا آمد،پيشاني به خون گرفته ام را نوازش مي كرد.  

 


كنانه بن عتيق تغلَبي

دارد دير مي شود. قافله عمر70 منزل را طي كرده ودرانتهاي جاده زيستن است وقافله حسين(ع) دربدايت جهاد. مبادا بماني و شكوه شهادت را درنيابي،مبادا ازقافله غباري وخاكستري بهره چشمهاي كم سويت باشد.

كنانه خبرآمدن حسين(ع) را شنيده بود. اسب خود را زين كرد. شمشيرسالهاي جواني را صيقل داد. با عزمي كه درآن ايمان وشوق موج مي زد،خانواده خود را وداع گفت وازكوفه تزويرو اختناق بيرون زد وشب عاشورا به كربلا رسيد.

حبيب با وجد وشوري عجيب كنانه را به استقبال آمد. دو پيرمرد صميمي وآشنا- ياران ديروز پيامبر(ص) وياوران امام حسين(ع)- همديگررا درآغوش فشردند. كنانه درچهره صحابه پاكباز،تصوير روشن خدا را نظاره كرد وآرامش و وقاربه گستره قلبش گشوده شد.

صبح عاشورا،سيال ترازآب،با اذان غلي اكبر(ع) به اقيانوس نمازامام پيوست. وقتي نماز پايان يافت،كمان كفركشيده شد. نخستين تيرازچله كمان عمرسعد پروازكنان پرده هاي هوا را دريد و ناگهان تيرازپي تيرسينه صالحان صادق را گرفت. به اشارت امام(ع) دفاع و نبرد ياران آغازشد. كنانه با شمشيرآخته،رجزخوان وتازان به قلب سپاه زد. گاه آيات قرآن را مي خواند و گاه با رجزشورو شراربردشمن مي باريد. قاري عابد و پارساي كوفه،يارزاهد پيامبر(ص)، پهلوان جنگهاي دشواراحد و خندق و جمل و صفين و نهروان،جان بركف گرفته،با تني همه تيرو زخم و خون مي جنگيد. ناگهان چشمها تارشد و خون برپيشاني پينه بسته اش دويد. عطش همراه با چشمه هاي جوشان خون،آخرين رمقهايش راهم گرفت. "السلام عليك يا رسول الله"

كنانه برخاك افتاده بود. موي سپيدش ارغواني و چهره اش متبسم و خاك آلود بود. همه توانش را به دستانش بخشيد،خون را ازچشمانش گرفت وتبسمي زد.

امام محبوبش حسين(ع) درروشن وتاريك نگاه خون گرفته به سويش آمد. دمي بعد كنانه بن عتيق به دوست پيوسته بود. او را منزلت همين بس كه موعود محبوب سلامش مي دهد و مي گويد: "السلام علي كنانه بن عتيق".

 


جبله بن علي(عبدالله)شيباني

اهل كوفه و ازتيره شيبان بود. جبله اش مي خواندند،استوارچون كوهساران و ايماني به سرسختي صخره هاي ستبرو روحي به لطلفت نسيمي كه از دره هاي بازو فراخ مي گذرد. ازافتخاراتش جنگيدن درصفين بود.

او خاطره تلخ سست عنصران كج انديشي را با خود داشت كه قرآن هاي افراشته برنيزه را ديدند و فرياد مظلوم قرآن مجسم را نشنيدند. كوفه را نيزديده بود با انفجارخون درمحراب، با غروب عدالت درسجده و تشييع غريبانه مولا درشب.

خبررسيده بود كه حسين(ع)- فرزند عزيزپيامبر- ازمدينه به مكه آمده است. نامه درپي نامه روانه شد. سرانجام انتظارپايان يافت و سفيررشيد حسين(ع) به كوفه رسيد.

دركوفه غوغا بود. موج جمعيت براي بيعت با مسلم هرروزافزوده مي شد اما دريغ كه دستهاي گرم خيلي زود به سردي رفت،چهره ها رنگ باخت،بيعت كنندگان پيمان گسستند و مسلم تنها شد. روزهاي تلخ فاجعه فرارسيد. سرهاني پيربه كوچه گرداني رسيد و پيكرخونين و بي سرمسلم وارونه بردارآويخته شد. ياران مسلم هم تحت تعقيب بودند.

جبله ازكساني بود كه عبيدالله فرمان دستگيري و قتلش را صادركرده بود. او ازمخفيگاه خود درروز 5 محرم بيرون آمد و نيمه هاي شب خود را به همسرو فرزندانش رساند. درآرامش وسكوت،اشك و آه همسر و فرزندان بدرقه راهش شد نرم وآرام ازخانه بيرون زد. با هرگام كه ازكوفه دورمي شد،آرامش ولذتي غريب درخود احساس مي كرد. شوق رسيدن به اباعبدالله گرمايي عجيب درآوندهايش مي دواند. كدام روزوكدام لحظه به كربلا رسيد. نمي دانيم،7يا 8 محرم؟ صبحگاه يا شامگاه؟ هرچه بود،عاشق به معشوق رسيده بود قطره به دريا.

درشب عاشورا نجواي جبله درشكسته ترين صدا،گستره كربلا را پركرده بود: "اللهم ارزقني شهاده في سبيلك،اللهم احشرنا مع محمد وآل محمد".

جبله نمازصبح شهادت را به امامت محبوب خويش برپاكرد. صفها براي نبرد ناگزيرآماده شد.

امام(ع) خطبه خواند.ياران را به شكيبايي دعوت كرد و بشارت به بهشت داد. ترديد و تزلزل و تذبذب را درهيچ قلبي راه نبود و مرگ تنها درگستره لشكردشمن قدم مي زد.

زيستن- عاشقانه و جاودانه- درحريم جان و روان ياران حسين(ع) پرسه مي زد.

ناگهان پروازتيرها آسمان كربلا را درابري سياه فروبرد و پس ازآن خون،سرخ سرخ،جوشش آغازكرد. جبله همپاي ديگرياران پيش تاخت و شمشيرزد. رجزخواند. قلبها را نشانه گرفت. سرها را ميزبان تيغ كرد و خود را به جنگل نيزه ها و شمشيرها رساند.

اندك اندك ازمولا فاصله گرفت اما نام حسين(ع) درنفسهايش جاري بود.

ساعتي بعد نيمي ازياران عاشورا شهيد شده بودند. جبله نيزبرخاك داغ صبحگاهي افتاده بود.

شهادت بال و پري آسمان پيما به جبله بن علي شيباني بخشيده بود چه خرسند بود كه پس ازگذشت نيم قرن از زندگيش درركاب مولايش حسين(ع) دركربلا به شهادت رسيد.

سلامش باد كه امام زمان(عج) اينگونه سلامش مي دهد: "السلام علي جبله بن علي الشيبانی"


عِمران بن كعب اَشجعي

ساكن كوفه بود. دردي نهفته درجان داشت كه ترجمان آن اشكهاي شبانه و اندوه پنهان چهره اش بود. او قتل عام گلهاي باغ را مي ديد. مگرجان چيست كه تقديم قرآن مظلوم شود؟ خون چقدر بي قدراست اگردررگها بماند و خون اسلام ازرگ جامعه نگذرد. چه مذلت باراست ماندن من و نماندن دين.

عمران 50 سالگي را پشت سرگذاشته بود. او دركوفه خطبه هاي داغ و آتشين علي(ع) را شنيده و فواره خون مظلومي را كه درسپيده دم 19 رمضان درمحراب عبادت جوشيد،ديده بود. تنهايي امام مجتبي(ع) و لشكرآرايي هاي نخليه و نيرنگهاي معاويه را ديده بود و اينك شنيده بود كه حسين(ع) مي آيد تا بيداد يزيد را بشكند. عمران كه دمي زيستن درذلت يزيد را برنمي تابيد،اسب خود را زين كرد.

عمران درهرگوشه خاك كربلا سجده مي كرد و نمازبه پا مي داشت تا همه اين زمين را شاهد فرداي قيامت سازد. شبها نجواي "يارب يارب" و تلاوت قرآن باران زمزمه بود جان عاشق عمران كه به سلوك پاكي و تابناكي و بالندگي مي رفت.

7محرم دردشت كوچك كربلا بيش از20هزارسوارشمشيرزن و نيزه دار،عربده مي زدند و مي چرخيدند. عمران چند بارخود را به سپاه كوفه رساند و آنان را نصيحت كرد و هشدارداد اما پاسخ آنها جزتمسخرو لجاجت نبود.

خورشيد صبحگاهان عاشورا پس ازشبي بي تاب،مشرقي ترين روزخود را آغازكرد. اذان علي اكبر(ع) تا ژرفاي جان عمران نفوذ مي كرد. عمران كه به اميد صبح حماسي عاشورا، تمام شب پلك برهم ننهاده بود. اينك با قلبي سرشارازيقين و وجودي لبالب ازشوق شهادت، پروازرا لحظه شماري مي كرد.

وقتي عمرسعد تيردركمان نهاد و كمانداران را به تيرباران سپاه امام(ع) دعوت كرد،شمشير عمران،چابك وچالاك ازنيام سربرآورد. عمران مي جنگيد و چشمه هاي زلال خون برتنش مي جوشيد. نعره عاشقانه اش درميدان مي پيچيد. ساعتي بعد اين يارپاكبازبا بدرقه فرشتگان به سمت سبزبهشت بال وپرگشوده بود. امام زمان(عج) به اين شهيد بزرگ سلام مي دهد: "السلام علي عمران بن كعب"   


مَنيع بن زياد

عجب روزهاي غريبي است. منيع،شايد كسي نداند 40 سال عمرت را دركجا و چگونه گذرانده اي اما هرچه هست اكنون كربلا جان تو را پروازگر7آسمان كرده است،بلند آوازه عرش اگر چه درخاك ناشناخته و گمنام. تو با حسين(ع) عزيزشده اي،روشن ونوراني به كربلا آمده اي و دراين شب عزيز،فرداي پرشكوه شهادت را آماده مي شوي. اين زمزمه حسين(ع) است كه تارهاي قلبت را مي نوازد: "ولا تحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خيرلانفسهم". منيع برخيزو به خيمه مولايت برو. ازچشمهاي او بنوش و قلبت را به طمانينه و آرامشي ديگرمهمان كن. مي داني فردا دشواراست و قدمها براي ايستادن درميداني همه تيروتيغ،استوارمي خواهند. برخيزمنيع،حبيب و مسلم و بريرآمده اند. تو نيزدرعطش امشب يك جرعه تبسم امام بنوش. فردا عاشوراست و مگرمولايت نگفت هركس با من بماند شهيد مي شود. برخيز! بايد شهادت فردا را مهياترشوي.

چه صبح عزيزي! چه صداي هستي نوازو جانبخشي! ديشب بهشت را ديدي و اينك صبح با نغمه بهشتي اذان اكبر(ع) آذين يافته است. اين شايد آخرين نمازتو باشد. تو به حسين(ع) اقتدا مي كني،به قبله گاه عرش و فرش.

ازلابه لاي نخلهاي غاضريه،خورشيد آرام بالا مي آيد و ديگرگونه دشت را مي نگرد. ميليونها سال است كه مي تابد اما امروزرا به اشتياق و اندوه و شتاب مي نگرد. آن سو عمرسعد است كه سواربراسب پيش مي آيد. امام عاشورا(ع) نيزپيش مي رود،سخن مي گويد تا شايد زمستان قلبها را به شراري مهمان كند. بريرو زهيرنيز...اما نه... جانها تباهترازآنند كه تاثيربپذيرند. صداي عمرسعد درميدان پراكنده شد: ياران مژده بهشتتان باد،سوارانه بتازيد و تيرباران كنيد. تيرها پروازمي كنند. توشمشيرمي كشي و مي جنگي. تيري برسينه ات مي نشيند و تيري ديگربه گلوگاه. خون مي جوشد. صداي "يا محمد(ص)" ازحنجره خون فشانت مي جوشد. حمله مي كني و تيغ مي افكني،نيزه مي زني و جان ازتن بيرون مي كشي. آرام آرام تحليل مي روي،مي نشيني و ناگهان ضربت نيزه اي برپشت و شمشيري برسر،خون برمحاسنت مي دود. مولايت را صدا مي زني. امام مي آيد. تيرباران تمام شده است. غبارنيزسنگين و آرام فرو مي نشيند و سبكترازعشق درنشستن به جان عاشق،بال و پرمي گشايي.

گوارايت باشد شهادت و مبارك باد اين ستايش عظيم كه نام تو برلبان آخرين حجت خدا(عج) بگذرد كه: "السلام علي منيع بن زياد".   

 


عُقبه بن صَلت جُهَني

كاروان حسيني به آبگاهي درنزديكي مدينه به نام جهينه رسيد. قافله ايستاد. امام همپاي ياران مشكها را به زلال آب سپرد. عقبه بن صلت ساكن جهينه بود. او پرسشگرانه و نگران همراه با مجمع بن زياد الجهني و عباد بن مهاجرامام را زيارت كرد.

امام با ملاطفت و اندوهي كه ازچهره اش پيدا بود، ظلم وبيداد يزيد و تهديد به كشتن دربيت الله الحرام را بازگفت و نامه هاي كوفيان را نشان داد ومسئوليت خطيرخود و مسلمانان را گوشزد كرد. كاروان منزل به منزل راه مي سپرد. درهرمنزل ياراني تازه مي پيوستند و گروهي نيز مي گسستند. مسافراني كه ازكوفه مي آمدند،ازخطرسخن مي گفتند و ازخشونت عبيدالله و وحشت حاكم بركوفه. قافله از زرود گذشت و به زباله رسيد. سواري ازمتن غبارصحرا رسيد و خبرشهادت عبدالله بن سقطررا بازگفت.

اندوه سنگين اين سفيرفداكارقلب امام را فشرد. ياران را جمع كرد و براي آنان سخن گفت و بيعت را ازآنان برداشت.

ساعتي بعد دردوردست شبح سواراني كه ازچپ و راست به تاريكي خويش مي گريختند،پسدا بود. ازكساني كه درجهينه به امام پيوسته بودند،نيزتنها 3 نفرباقي مانده بودند:عقبه،مجمع و عباد. عقبه،غربت و تنهايي اباعبدالله(ع) را با همه تاروپودش احساس مي كرد. شب غاشورا، عقبه سرمست ازرويت بهشت با ياران مزاح مي كرد.

هرچند 65 سالگي را پشت سرگذاشته بود اما شاداب ترازجوانان سخن مي گفت و مي خنديد. صبح عاشورا،ياران امام با صداي اذان علي اكبر(ع) به نمازايستادند. خندق افروخته تا دشمن ازپشت سرهجوم نياورد. عمرسعد نيزسپاه را آراست. امام(ع) با تعداد اندكي ازياران به ميدان آمد و سخن گفت. بريربن خضيرنيززبان به انذارو هشدارو عتاب گشود اما دشمن با تيرباران پاسخ داد. نخستين تيررا عمرسعد پرتاب كرد. عقبه نرم و سبك تيغ كشيد. مجمع و عباد نيزدر كنارش بودند. مي جنگيدند و رجزمي خواندند.

تيرباران پايان يافت. بيش از 50 تن ازياران رشيد،شهيد شده بودند. 3دوست نيزدركنارهم خفته بودند با 3 جويبارخون كه ازتنشان مي جوشيد. امام به كنارشان رسيد. سلام داد وگفت: "پيش ازمن به بهشت رسيديد. سلامم را به پيامبرو پدرو مادرو برادرم برسانيد. فراق چندان  طولاني نخواهد بود و امروزبه شما خواهم پيوست. 

 


مُجمع بن زياد جُهَني

او نيزهمچون يارهمراه و پاكبازش عقبه،اهل آبگاه جهينه و ازقبيله قضاعه بود. مجمع درمنزل جهينه مصمم و استوار،همراهي با اباعبدالله(ع) را برگزيد و تا پايان راه،همركاب و ياوراو بود. هرچند برخي ازپيوستگان جهينه درمنزلگاه زباله جدا شدند.

مجمع را ازياران پيامبردرغزوات بدرو احد دانسته اند كه درست به نظرنمي رسد. اما وي دوستداراهل بيت،رشيد،شجاع،رزم ديده،قاري قرآن و راوي روايات پيامبربود.

درهنگام پيوستن به اباعبدالله(ع) حدود 50 ساله بود. او پرورده پدري بود كه پيامبر(ص)را ادراك كرده بود و ازاصحاب وي به شمارمي رفت.

دركربلا،شبهاي ذكرو عبادت عاشقي را طي كرد و صبح عاشورا براي نبرد،دوشادوش ياران آماده شد. نوشته اند اسب وي را پي كردند و پس ازمحاصره او را به شهادت رساندند. وي همراه با دو همرزم خود،عباد و عقبه،درتيرباران صبح عاشورا دلاورانه جنگيد و سرانجام به شهادت رسيد.

اين شهيد بزرگوارو همرزمان آبگاه جهينه را بايد مظهرو نماد ثبات عقيده و پايداري برآرمان و ايمان بدانيم چرا كه با گسستگان هم قبيله همراه نشدند و راه را تا كربلاي ايثارپي گرفتند.  

 


عُبّاد بن مهاجربن ابومهاجرجُهَني

عباد ازپيوستگان آبگاه جهينه به سپاه اباعبدالله الحسين(ع) است.

وقتي درمنزلگاه زباله،خبرشهادت مسلم بن عقيل دريافت شد،گروهي ازامام جدا شدند كه ازآن جمله برخي پيوستگان آبگاه جهينه بودند اما عباد و عقبه و مجمع باقي ماندند و برعهد خويش پاي فشردند و به كربلا آمدند.

عباد پس ازعقبه مسن ترين يارآبگاه جهينه است. او مردي بصير،شجاع،دوستداراهل بيت،آشنا به جنايات و نيرنگهاي بني اميه بود.

سن او درهنگام شهادت نزديك به 55 سال بوده است. فضل بن زبيركوفي ازراويان قرن دوم هجري به عباد بن مهاجراشاره مي كند و او را ازشهيدان كربلا و قبيله جهينه مي داند.

اين يارشجاع و پاكباز،پس ازپشت سرگذاشتن شب شورانگيزعاشورا و رازو نيازعارفانه و عاشقانه با معبود،درصبحگاه عاشورا لباس رزم پوشيد و همراه ديگراصحاب شهادت را پذيرفت.

درتيرباران صبح عاشورا دركناردو يارهمراه خويش،خونين تن و خندان، با بالهاي پروازي كه ازبارش 10هزارچوبه تيريافته بود،دربيكرانگي وصل بال و پرگشود. 


سليمان بن سليمان اَزُدي

سليمان 50 بهارزندگي را پشت سرگذاشته بود. عاشق بود و سالك. جاني ساخته و روحي گداخته داشت. هنگامي كه لگام براسب مي زد و ازكوفه آهنگ كربلا داشت،دوستان و خويشاوندان قبيله ازد،با چشماني باراني بدرقه اش كردند.

مصاحبت،همدمي و هم نفسي با ياران حسين(ع) روزبه روزجانش را شعله ورساخت. دريغا كه هيچ تاريخي ننوشته است كه سليمان درشب عاشورا چگونه بوده است،روزعاشورا دركدام لحظه جنگيد و چگونه به شهادت رسيد،اما نام او درمنظومه كربلا دركنارخيل ستارگان روشن نگاشته شده است و سلام موعود(عج) درزيارت رجبيه،ترجمان پايگاه و جايگاهي است كه اين شهيد دركهكشان صحابه نوراني عاشورا دارد: "السلام علي سليمان بن سليمان الازدي".

سلامت باد سليمان كه ارغواني و سرخگون،بال و پرگشودي و درعطش و آتش و شمشيرو دشنه قامت افراشتي تا حريم آفتاب را پاسدارو ياورباشي. سلامت باد كه لبان متبرك آفتاب سلامت گفته است.

روزي كه به كربلا رسيدي،چنان شعله ورازعشق اهل بيت بودي كه بي درنگ خود را به مولايت رساندي و پروانه وارطواف حرم محبوب نمودي.

كدام زمزمه برلبت بود درآن شب شادي و شوق و شكفتن و اشك و كدام رجزدرگستره ميدان وقتي درتيرباران پسرسعد،مردانه و عاشقانه درازدحام تيرها قدم گذاشتي؟ سليمان بودي و هفت ملك جهان و جنان ازآن تو شد،وقتي خونين وخندان ازخاك داغ كربلا،آسمان وصل را پرنده شدي. خاتم سليماني بهشت و سلام محبوبترين وجود هستي برتو خجسته و مبارك باد.


قاسم بن حبیب اَزُدی

گرد تو می چرخم. تو منظومه جان و جهانی و من خاک ناچیزی دراین بیابان. با توهست می شوم،با تومی میرم،با توجان می گیرم. درراه که می آمدم،تمام ترسم این بود که به تونرسم. ازخطرنمی ترسیدم. مرگ گواراترازآبی بود که دراین مسیرعطش خیزوتفتیده به کام تشنه برسد.

اما درکنارتوجان دادن لطف وصفایی دیگردارد. خدا را چگونه سپاس گویم که به تورسیده ام. چهارم یا پنجم محرم بود که سوارکارشجاع کوفه،درانبوه لشکریان رهسپارکربلا بود.

درراه خنده های مستانه سواران،نیشهایی بود که برقلبش می خلید. روزی که به کربلا رسید،بی هیچ درنگی به دیدارحسین(ع) شتافت. امام او را درآغوش گرفت. یاد مسجد کوفه تداعی شد. قاسم می گریست و امام تسلایش می داد و مژده رستگاری و فلاح و نیکفرجامی به او می داد.

صبح عاشورای عشقبازی و سرافرازی به زیارت چهره هایی آمد که ازعبادت شبانگاه فروغ یافته بودند. ایمان پشت پلکها موج می زد. سینه ها محل عبورپاک ترین نفسها بود و قلبها آتشکده عشقی نامیر.

امام یاران را به صبوری فراخواند. وقتی تیرباران عمرسعد آغازشد و هزاران چوبه تیربربدنها بوسه زد،هیچ کس را هراس و تزلزلی نبود. قاسم کنارامام آمد تا آخرین جرعه را ازنگاه امام بنوشد،امام او را نواخت و با لبخندی بدرقه کرد.

تیرباران پایان پذیرفت. امام کنارقاسم آمد،سایه معشوق برعاشق افتاده بود. اشک محب و محبوب درهم می آمیخت و دمی بعد روح آسمانی قاسم درنوازش دستان امام برپیشانی به ضیافتکده و خلوت جانان بال می گشود.

 


عَمروبن ضَبیعه تیَمی

 رروزهای محاصره،درمراقبت شدید گزمه ها و ماموران عبیدالله،خروج ازکوفه و پیوستن به اباعبدالله(ع) بسیاردشواربود.عمرو بهترین راه را برگزید. با سپاه عمرسعد به کربلا آمد و درشب هفتم محرم به قافله حسین(ع) پیوست.

او ازقبیله ضبعی منسوب به ضبع بن برده،تیره ای ازقضاعه وازاعراب یمنی بوده است. اورا ازیاران پیامبروازاصحاب غزوات بزرگ دانسته اند که با سن اوکه درهنگام حضوردرکربلا حدود 70سال بود،همخوانی دارد.

رشادت،شجاعت،قدرت ومهارت درسوارکاری وشمشیرزنی ودرکنارآن بصیرت دینی ومعرفت نسبت به اهل بیت ازفضائل وویژگیهای اوبود.

برخی نوشته اند که همراهی اوبا قافله عمرسعد ناشی ازتردیدهایی بوده که داشته اما بعدها این تردیدها وتزلزلها را شکسته وبا اباعبدالله(ع) همراه شد. گویا همراه با جوین به امام پیوست. نام پدرش در"مناقب" «شیعه» ودر"وسیله الدارین" «ضبعه» ذکرشده است. "تنقیح المقال" اورا ازبنی تمیم میداند.

درزیارت رجبیه وناحیه به اوسلام داده شده است:‌ "السلام علی عمربن ضبیعه الضبعی".

شهادت عمرورا درتیرباران صبح عاشورا نوشته اند.

 


حبشه بن قِیس

حبشه ایثارو پاکبازی درراه اهل بیت را ازپدرش قیس آموخته بود. پدرش باورامیرمومنان بود و جدش سلمه ازاصحاب پیامبرو راوی حدیث بود و قاری قرآن،پاکبازو رشید،شمشیرزن و نیزه اندازو اهل تهجد و عبادت و پاکنهادی.

شوق و شورپیوستن به اباعبدالله(ع) او را ازدیارش کوفه جدا کرد و درپنجمین روزمحرم،خود را به مولایش حسین(ع) رساند و درجمع یاران فداکارقرارگرفت.

دوستان آشنایش که برخی درقیام مسلم همراه آن شهید مظلوم بودند نیزبه کربلا آمده بودند و حبشه درجمع آنان خود را برای حماسه عاشورا آماده می کرد.

سپیده دم عاشورا،پس ازشبی همه رازو نیازو سوزو گداز،ازمشرق کربلا دمید و حبشه درکنار حبیب و بریرو عابس و جوانان بنی هاشم،لباس رزم پوشیده،چشم به راه لحظه ایثارو شهادت بود.

او هنوزبه 40سالگی نرسیده بود،چالاک و رزمنده و پرشور،چشم درچشم مولای خویش داشت تا چه فرماید.

تیرباران ناجوانمردانه عمربن سعد،چیزی ازپیکانهای جان شکار،برگستره میدان گشوده بود. حبشه نیزهمپای یاران درمقاومتی حماسی و رزمی نابرابر،با تنی پرازچوبه تیربه محبوب پیوست.

نام پدرش در"تنقیح المقال" «قیس نهمی» و در"اعیان الشیعه" «قاسم نهمی» آمده است.

 


زید بن مَعقَل

به درستی روشن نسیت درچه زمانی ازکوفه خارج و به امام خویش درکربلا پیوست. زید ازتیره جعفی قبیله مذحج بود و اصالت یمنی داشت. با شنیدن خبراباعبدالله(ع) به کربلا،همراه با سپاهیانی که ازکوفه به سمت کربلا می آمدند،همراه شد و سپس به اصحاب اباعبدالله(ع) پیوست.

نام او را درمآخذ و منابع،مختلف نگاشته اند. زید به آستانه 40سالگی رسیده بود. رشادت و دلاوری،وفاداری و محبت نسبت به اهل بیت،قرآن شناسی و آشنایی با روایات ازفضائل و ویژگیهای او بود.

با ورود به کربلا،جان او ازعشق مولایش حسین(ع) سرشارترو شوق و شورشهادت دروجودش شعله ورترشد. صبحگاهان روزحماسه و ایثار،لباس رزم برتن،منتظرفرمان امام و مقتدای خویش بود.

ساعتی بعد به فرمان عمرسعد تیرباران آغازشد و زید همراه یاران دیگر،پس ازنبردی شکوهمند،با تنی که جای جای زخم تیربرآن نشسته بود،به بهشت و رضوان محبوب رسید.

درزیارت رجبیه،امام منتظرو منتقم به او سلام می دهد: "السلام علی زید بن معقل الجعفی".

 


قعنب بن عمرو تمری 

قعنب اهل بصره بود،ازقبیله تمربن قاسط که ازقبایل اعراب عدنانی و شمالی است. مردی چالاک،امانتدار،شجاع،سخنور،خوش سیما،دوستداراهل بیت،فداکارو پاکبازو عارف به قرآن بود.

او درهیئت پیک ازبصره حرکت کرد تا نامه مسعود بن عمرو نهشلی را به اباعبدالله(ع) برساند.

دراین سفرحجاج بن بدرنیزبا وی بود. قعنب،درست روزورود اباعبدالله(ع) به کربلا یعنی دوم محرم به امام پیوست و نامه مسعود را به دست امام سپرد.

امام با خواندن نامه،مسعود را دعا کرد. درروزعاشورا،قعنب درکناردوست و همراهش حجاج، درصف مجاهدان و مبارزان ایستاد،زره برتن کرده و جان برزره نهاده،چشم به راه فرمان مولا و مقتدایش بود.

با فرمان عمرسعد تیراندازان پیش آمدند. چوبه های تیردرکمانها نهاده شد و عمرسعد با نخستین تیری که خود پرتاب کرد،جنگ را آغازنمود.

امام اشاره کرد که این تیرها سفیردشمن به سوی شما هستند. یاران پاکباز،جان برکف،مقاوم و استواردربارانی ازتیرجنگیدند و دراین میان قعنب و حجاج درکنارهم با پیکری تیراگین به دیدار محبوب شتافتند.

درزیارت ناحیه مقدسه به وی سلام داده شده است: "السلام علی قعنب بن عمرو التمری".

نام قعنب درکتاب "عاشورا چه روزی است" «قصب» نگاشته شده که نوعی تصحیف است.


 سالِم بن عمرو بن عبدالله بن ثابت

سفیرامام حسین(ع) را درشهرکوفه به شهادت رسانده بودند. هراس و ناامنی شهررا فراگرفته بود و چیزی جزمرگ و زندان درانتظاریاران دیروزمسلم بن عقیل نبود. سالم بن عمرو،غلام بنی مدینه کلبی هنوزدردام اسارت ماموران عبيدالله گرفتارنشده بود. كثيربن شهاب مذحجي ماموريت داشت تا او را بيابد و به جرم همراهي و هواداري ازفرزند عقيل به دارمجازات بياويزد. جستجوي كثيرديري نپاييد. درشبانگاهي تاريك،آنگاه كه سالم سربرسجده اي ازخاك نهاده بود،خفاشان كوردل عبيدالله درهجومي شبانه به خانه اش ريختند و او را درمحاصره شمشيرو نيزه و دشنه رهسپارزندان مخوف كوفه نمودند. ياران ديروزمسلم،اينك خونين و زخمي،شكنجه و تازيانه هاي زندان را تاب مي آوردند.

سالم،ياران را به گریزازحبس و قفس با توكل برخدا فرا مي خواند. پرندگان بال و پربسته، درپي كلام و تكاپوي سالم،درغفلت شبانه ماموران درهجومي ناگهاني رشته ها و زنجيرها را گسستند و بي هيچ هراسي رهسپارسرزمين موعود شدند.

سالم فرزند عمروبن عبدالله بود،فرزند شرف و شهادت و حماسه و شمشير. سواركارشجاعي كه رد پايي ازچند نبرد پيروزرا درذهن اهل كوفه باقي گذاشته بود. او كه  45 بهاررا در زندگي اش پشت سرنهاده بود،درنخستين روزمحرم،به سبزترين فصل هستي اش گام نهاد و به زيارت مولايش نائل آمد.

درصبح عاشورا،شيعه شجاع حسين(ع) پس ازشنيدن خطبه شورآفرين اباعبدالله(ع)لباس رزم پوشيد و پس ازآن كه عمرسعد نخستين تيرجنگ را به سمت سپاه حسين(ع) نشانه رفت،سرود خوان و بي پروا،به سپاه دشمن تاخت. درميانه ميدان آنگاه كه تيرها برسينه و گلوگاه و دست هايش بوسه مي زدند،آنها را بيرون مي كشيد و دليرانه چنين مي خواند: "تن را دردفاع ازدين ارجي نيست. هزاران تيررا به جان مي خرم تا ازحريم دين فرزند پيامبردفاع كنم. رستگاري در جانفشاني است".

تيرباران پايان يافت. سواركاردلير،با تني همه زخمي و جاني پروازگرازتنگناي خاك به فراخناي بي كران وصل پيوسته بود.

سلام براو كه سلام ستودني امام موعود(عج) سرود جايگاه رفيع اوست: "السلام علي مولي ابن مدينه الكلبي". 


زُهَیربن بشر(بَشیر)خَثعَمی

ازتیره خثعم ازقبیله قحطان و دراصل یمنی بود و ساکن کوفه ولی دیگرکوفه دروغ و دغل جای ماندن نبود،باید آنجا را رها می کرد تا وصل کربلا را درک کند.

دریغا که نمی دانیم درکدام روز و کدام منزل به محبوب رسید. زهیرمثل قطره درجاذبه اقیانوس رحمت و عظمت امام گم شد. مثل پروانه درچرخش مستانه،شیفته شکوه رفتارعباس و وقاراکبرو ادب عون و عبدالله و سیمای زیبای قرآنی صحابه بزرگی چون زهیرو بریرو حبیب و عابس شد.

شب عظیم عاشورا فرارسید و امام،برای آخرین بار،دعوت به رفتن می کرد و قامت درقامت، یاران صالح و خالص برمی خواستند و ارادت و شوق و شیدایی خویش را به پای یادگار عزیز پیامبرمی ریختند. سرانجام صبح عاشورا ازمشرق کربلا شکفت. نمازبه امامت امام برپا شد. خطبه خوانی امام،اصحاب را آماده ترکرد. زهیرشمشیرمی چرخاند و می خواند: "امروزجانم را سپرخوبترین و پارساترین انسان خواهم کرد".

فرزند مغرورسردارقادسیه،کمان دردست،براسب خویش نشسته بود. عمرسعد تیردرکمان نهاد، گستاخ و بی شرم گفت:درپیش روی امیرعبیدالله شهادت دهید که نخستین تیررا به سمت حسین(ع) و یارانش،من پرتاب کردم.

تیربود و چشمه های خون و میدان و نبرد و عطش. زهیرشمشیرکشید و پیش تاخت. تیرها در ژرفای قلب و بازوان و سینه،شکاف می آفرید. رجزمی خواند و می جنگید. خون ازسینه فواره زد. تیربربازو نشست و ناگهان میدان تارشد. چشمه ای ازخون ازچشمان خدابین زهیرمی جوشید. زانو زد،همه فرشتگان پیش پایش زانو زدند،آهسته می خواند: "الحمدللله،لااله الاالله، اناللله وانا الیه راجعون".

دست محبتی نوازشگرپیشانی خون گرفته و عرق چکانش شد. مولای مهربان عاشورا او را می نواخت. تبسمی بود و نگاهی ازجنس دیگرکه امام خویش را می دید. زهیردرچهل و هشتمین بهارزندگی ازقربانگاه به طراوتگاه بهشت وصال،بال و پرگشود.

سلامش باد که امام عزیزعصر(عج) اینگونه سلامش می دهد: "السلام علی زهیربن بشر الخثعمی"


نُعیم بن عَجلان انصاری خَزرجی

ازطایفه خزرج و اهل مدینه بود و سپس درکوفه ساکن شد. پیرو سالخورده بود با سوابقی درخشان. دو برادرش نضرو نعمان،خوشنام و دلیرو مردمداربودند و درآستانه نوجوانی، محضرپیامبررا درک کرده بودند. سه برادررا به شعرو شهادت می شناختند. نعمان بیش از دو برادربا شعرو ادب آشنا بود و مردم او را "لسان الانصار"،"بزرگ انصار" و"شاعرالانصار" می نامیدند.

خبرحرکت کاروان حسینی به کوفه رسید. نعیم خبررا شنید و اسب و شمشیررا آماده کرد. با فرزندانش وداع نمود و شب هنگام ازکوفه خفقان و فریب و نیرنگ رهسپاربیابان شد تا کاروان حسین(ع) را بیابد و همراه شود. پیرپاکبازو پاک کوفه درکدام منزل به امام پیوست؟ نمی دانیم. اما درکربلا،همرکاب یاران و سربازجبهه ایمان و ایثارو شهادت شد.

شیرپیرکربلا،70 سال زیستنش را به میدان آورده بود تا تقدیم مولایش حسین(ع) سازد. گاهی یاران،سروده های او و برادرانش را که درحافظه داشتند،می خواندند. این سالک شاعر،شاعر عارف،قهرمان جنگهای امیرمومنان،جمل و صفین و نهروان دوشادوش جوانان،خود را برای نبرد آماده می کرد. درصدای او هنوزگرمای جوانی بود. شعرمی خواند و می چرخید و در یاران و حتی جوانان شورو نشاط می آفرید.

شب عاشورای نعیم با زمزمه و مناجات و تهجد گذشت تا برای عاشورا آماده ترباشد.

صبح عاشورا وقتی اذان علی اکبر(ع) درکربلا پیچید،صدای گریه نعیم دوشادوش آن پرمی کشید. نعیم اهل مدینه بود و خاطره صدا و اذان پیامبررا با خود داشت. اذان که تمام شد،به شتاب به سمت موذن رفت،اکبر(ع)را بوسید و گفت: "یاد پیامبرم انداختی،خداوند جزای خیرت دهد. چقدرصدای تو یادآور رسول الله(ص) است. ازصدایت شبیه تر،صورت نورانی توست".

ساعتی بعد،10هزارکمان کشیده،پیکانهای تیزخویش را به سمت یاران امام نشانه گرفته بودند. یاران،حمله نامردانه دشمن را پاسخ گفتند،تیغ کشیدند و جنگیدند،نعیم بن عجلان،پیرپاک نهاد کربلا،مقابل تیرها ایستاد دلاورانه به قلب دشمن زد. چوبه های تیربربدنش نشسته بودند. ساعتی بعد نیمی ازیاران برخاک افتاده بودند. نعیم گلگون تن و خونین،با محاسنی ارغوانی به محبوب پیوسته بود. عرشیان شعراو را زمزمه می کردند و دربدرقه روح بزرگش،بال برخون چهره اش می زدند تا زیباترو آراسته ترآسمان را زیرپرو بال خویش بگیرد.

سلام برمنتقم خون که سلامش می دهد: "السلام علی نعیم بن عجلان الانصاری".

 


سَیف بن مالک عبدی بصری

جوان بودی خوش قامت و خوش سیما. بصیرت،فضل علمی،درایت و شناخت گسترده و ژرفت ازقرآن و احادیث و بلاغت و سخنوری ات تو را ازدیگران ممتازمی کرد.

درآستانه 50سالگی بودی که سفیرحسین(ع) به بصره آمد و پیام مولایش را به سران بصره رساند. مصمم،ازهمه چیزگسستی و رهسپارمکه شدی. روزوداع با خانواده،چشم ازچشم همسر و فرزند گرفتی و با خویش زمزمه کردی: "وَلَنبلُوَنّکُم بشَی مِنَ الخَوفِ و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بَشِّرالصّابرین". صحرا خطرخیزو مرگ آوربود و ماموران ابن زیاد راه برمسافران می بستند و هرکس را به اندک تردیدی به زندان و شکنجه می سپردند اما تو عاشقترازآن بودی که بهراسی و دل به عقل توجیه گربسپاری. تو شاعربودی اما آنسوی روح لطیف،صلابت کوه بود و ستبری صخره.

درکدام روز به حسین(ع) پیوستی؟ به درستی نمی دانیم. عشق منزل به منزل سفرمی کرد. کاروان ازشُراف گذشت و درمحاصره حرو یارانش به سمت کربلا رهسپارشد. تو گاه مجال می یافتی تا با حرویارانش گفتگو کنی. می کوشیدی روزنه ای به درون سپاه پیش قراولان کوفه بیایی و دریغا که پاسخ همواره این بود: ما ماموریم و معذور.

دوم محرم قافله به کربلا رسید. صبح عاشورا هیمنه خدا بردشت خیمه زد و نمازصبح پس از اذان علی اکبر(ع) وجد و شکوهی دیگرآفرید. امام خطبه خواند و با دشمن سخن گفت اما هیچکس قلبش را به اردوگاه امام پرتاب نکرد. عمرسعد تیردرکمان نهاد درپی او هزاران تیربه امید رسیدن به بهشت،بهشت خدا را نشانه گرفتند. تو شمشیرکشیدی و بی هراس از تیرها پیش تاختی. طنین رجزتو دلها را می لرزاند و فرشتگان خدا شمشیربردستان تو را ستایش و سپاس می گفتند. ساعتی بعد تیرباران پایان یافته بود و تو درکناریاران و دوستان شهیدت بر خاک افتاده بودی.

امام ازمیان یاران شهید گذشت. با زمزمه ای همگان را سپاس و وداع گفت. کنارتو رسید،توکه ازبصره تا کربلا،جزبه عشق حسین(ع) گام نزده بودی. امام دستان را به دعا برداشت و دعایت کرد: "خدایا بهشت را ارزانی اش کن". سلام برتو که امام موعود(عج) سلامت می دهد: "السلام علی سیف بن مالک".


اُمیه بن سعد طائی (ابوصمصام)

امیه اصالت یمنی داشت و درکوفه زندگی می کرد. زیستن درکوفه غدر و نیرنگ پیمان شکن برایش دشواربود. همین بود که روزنه ای می جست تا خود را به کربلا برساند و در رکاب امام محبوب خویش جانفشانی کند. امیه که کنیه اش ابوصمصام بود،راه آمدن به کربلا را یافت. او همراه سپاهیانی که از نخلیه یا کوفه به سمت کربلا اعزام می شدند،خود را به سرزمین موعود رساند و با جداشدن از سپاهیان،خود را به اباعبدالله(ع) رساند و در رکاب وی قرار گرفت.

ابوصمصام از تابعین محسوب می شد. محضر امیرمومنان علی(ع) را درک کرده بود و در جنگهای جمل،صفین و نهروان شرکت داشت. او مخلص دوستدار اهل بیت،فداکار و جانباز و آشنا به قرآن و روایات بود.

سن او را 60سال دانسته اند. همه منابع شهادت این سرباز رشید را در حمله اولی و تیرباران عمرسعد(صبح عاشورا) نوشته اند.

ابوصمصام در آخرین لحظه ها زمزمه کرد: "خدایا مرا همنشین محمد(ص) و آل او گردان" و امام به دعای او آمین گفته بود. او را یکی از یاران شاخص کربلا باید دانست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 7:54  توسط Hojat  | 

شهیدان پیشاهنگ

مسلم بن عقيل بن ابي طالب

مسلم پيشاهنگ شهيدان و سفيراباعبدالله الحسين(ع) به كوفه است. او پسرعموي اباعبدالله است.مادرش(عليه يا حيله) اززنان آزاد نبط واحتمالا نژاد ايراني داشته است.

مسلم همراه امام ازمدينه به مكه آمد وشاهد نامه نگاري كوفيان ودعوت آنان ازامام براي رفتن به كوفه بود.در15رمضان وقتي آخرين نامه هاي كوفيان رسيد ،امام مسلم را مامور كرد تا به كوفه برود وزمينه وشرايط را آماده كند.

پس از 20روز(15 شوال) مسلم به كوفه رسيد وهزاران نفر به استقبال او آمدند وپيمان بستند كه تا آخرين قطره خون ياروياور اباعبدالله الحسين(ع) باشند. مسلم به امام نامه نوشت و ايشان را به كوفه دعوت كرد.

اما ديري نگذشت كه اهل كوفه پيمان گسستند. با آمدن عبيدالله بن زياد وتهديد وفريب،به تدريج عهدوپيمانها شكسته شد وترس ودلهره باعث شد تا هنگام قيام مسلم از4000 ياوراوفقط 500 تن ودر پايان نماز مغرب 30تن بيشتر باقي نماند. وقتي مسلم از مسجد بيرون آمد هيچكس جز سايه اش همراه او نبود.

مسلم غريبانه وتنها در يكي از كوچه ها به كنار خانه اي رسيد. مردم ازترس به خانه ها پناه بردند. دركنار خانه اي نشست. زني به نام طوعه كه منتظر پسرش بلال است به كوچه سرك مي كشد. مسلم را مي بيند ومي گويد:اي مرد چرا به خانه نمي روي؟ مگر نمي بيني شهر ناامن است. مسلم خود را معرفي مي كند وطوعه او را به خانه مي برد. بلال شبانگاه به خانه برمي گردد ومتوجه رفتار غيرمنتظره مادر مي شود. از مادر مي پرسد چه شده است؟ رازي را از من پنهان مي داري؟ مادر اورا سوگند مي دهد كه اين راز را به كسي نگويد ومي گويد: مسلم در خانه ماست.

بلال شادمان به اميد دريافت پاداش،خبر پناهنده شدن مسلم را به ابن زياد ميدهد. ماموران به خانه طوعه مي ريزند وجنگي كوتاه درمي گيرد وپس از دستگيري او را به دارالاماره مي برند. هاني بن عروه كه مسلم را در خانه اش امان داده بود، قبل از مسلم دستگير شده است. عبيدالله دستور مي دهد مسلم را فراز دارالاماره ببرند وپس ازجداكردن سر،اورا ازبالا به بازار بيندازند.

سفير رشيد امام حسين(ع)بر فراز دارالاماره برامام سلام مي دهد ودر حالي كه تشنه است،سرازبدنش جدا مي كنند وتن مطهر اورا به ميان بازار كوفيان مي افكنند وسپس وارونه بر دار مي آويزند.

مسلم امين ورشيد،فصيح وبليغ،مدير وكارآمد،چالاك وشجاع،دين شناس وصاحب فضايل ومكارم اخلاقي بود. درهنگام شهادت تقريبا 48ساله بود.

روز شهادت مسلم 8ذي الحجه بود،درست همان روزي كه امام ازمكه به سمت كربلا حركت كرد.

درمنزل تعلبيه،خبرشهادت مسلم به امام رسيد. 4فرزند مسلم نيز در نهضت امام به شهادت رسيدند.

 


هاني بن عُروه مَذحَجي

قبيله مذحج را به تو مي شناختند وتو را نشانه مجد وعظمت مذحج مي دانستند. در روزگار جواني همنشين پيامبر بودي. همواره با تبسم به تو مي نگريست وبا نگاهش تورا مي ستود. راستي چه رازي در اين نگاه بود كه تورا از ديگر ياران ممتاز وشاخص مي كرد؟

از پيامبر شنيده بودي كه: "علي حق است وحق با علي است"،پس هرگز جز بر مدار علي نچرخيدي واز صراط مستقيم ولايت دور نگشتي. ورود مسلم به خانه ات سرآغاز آخرين و زيباترين فصل زندگيت بود. مسلم ابتدا در منزل مختاربن عبيده ثقفي سكونت گزيد اما با ورود ابن زياد وناامني كوفه،مخفيانه به خانه ات آمد وتودر آستانه 90 سالگي ميزبان عزيزترين مهمان شدي.

ابن زياد غلامش معقل را براي جاسوسي در ميان شيعيان فرستاد وبه اين ترتيب از حضور مسلم در خانه ات آگاه شد،پس با نيرنگي تورا به دارالاماره كشاند وازتو خواست مسلم را به او واگذاري.

ابتدا منكر حضور مسلم در خانه ات شدي اما با ديدن جاسوس ابن زياد دانستي كه همه چيز برايش روشن شده است. پس بي هيچ هراسي از پذيرش خواسته اش سرباز زدي وبه دليل اين پايداري،مجروح وسپس زنداني گشتي. افراد قبيله ات دارالاماره را محاصره كردند اما با نيرنگ ابن زياد وقاضي شريح پراكنده شدند. گاه سرفرازي ات فرارسيده بود. تورا با دستهاي بسته دربرابر چشمان وحشت زده وتهي ازغيرت كوفيان،به بازار چوبداران كوفه آوردند تا گردن زنند. غلام ترك ابن زياد شمشير را فراز سرت آورد. به ياد سخن مولايت علي افتادي وبه كربلا سفر كردي. شمشير فرود آمد. "السلام عليك يا اباعبدالله" خون فواره زد. سرت دردستان پليد ماموران قرارگرفت و تنت در كنار سفير عزيز حسين(ع) وارونه بر دار نشست. 3روز پس از شهادتت در حاليكه از ترس ماموران ابن زياد كسي را ياراي نزديكي به بدن پاك ومطهرت نبود،دو شيرزن شبانگاه پيكر پاكت را به خانه بردند ونيمه شب بي آنكه كسي دريابد،در كنار مسجد اعظم كوفه به خاك سپردند. اين دوزن يادگاران دو شهيد بزرگ بودند: "روعه" همسر باوفايت وهمير شجاع ميثم تمار. درود برت كه جواني ات در كنار پيامبر وپيري ات به دفاع از فرزند پيامبر گذشت.   


عبدالله بن يُقطُر

تودر هواي حسين باليده اي،بهارعمرت با حسين شكفته است و57 سال هم نفس آفتاب بوده اي واكنون همسفر حسيني تا آفتاب گرمابخش وجودش را پاس بداري. مكه آبستن حادثه است. جان حسين تهديد مي شود وحسين تو كشته شدن در كنار كعبه و ريختن خون وشكستن حرمت خانه را دوست نمي دارد. پس در 8 ذي الحجه به شتاب آهنگ سفر مي كند.

اندك اندك به كوفه نزديك مي شويد كه ناگهان سايه هايي سياه شما را دربرمي گيرند. سواراني كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شوند،در محاصره قرار گرفته اي. راه فرار برتو بسته مي شود،پس به سرعت نامه را پاره مي كني تا نامحرمان نشان محبوب را نخوانند. دستگير مي شوي. در دارالاماره عبيدالله تهديد مي كند كه نامها ونشانهاي نامه را بازگويي و تو نمي گويي. پيشنهاد ديگري مي دهد كه بر منبر،خاندان علي را ناسزا بگويي تا بعد درباره تو تصميم بگيرد. تو با فراست نيرنگ ابن زياد را از چشمهايش مي خواني،مي پذيري واو خوشحال از نيرنگ خويش،فرمان مي دهد همه در مسجد جمع شوند. تورا با دستان آزاد وبدون زنجير به مسجد مي آورند. عبيدالله با غرور و تكبرنشسته است. بي هيچ هراسي بر منبر مي نشيني و جمعيت را نگاه مي كني. همه منتظرند وتو شروع مي كني:

"بسم الله الرحمن الرحيم. مردم من سفير حسينم،پسرپيامبر،فرزند علي و زهرا،وي هم اكنون در راه است. برخيزيد وبه استقبالش بشتابيد. عبيدالله و يزيد دوزخ متحرك اند. فرزندان دست آموز شيطانند. به اين شرارت وشقاوت تن ندهيد. من سفير پسر پيامبرم".

گرزي سنگين از كنار منبر برسرت مي نشيند. چشمانت سياهي مي رود وفرومي افتي. ابن زياد فرمان مي دهد تورا بر فراز دارالاماره ببرند وتورا از بالا به پايين پرتاب كنند. تن مباركت برخاك مي افتد اما روح بلند وآسمانيت درآغوش آفتاب جاي مي گيرد واندكي بعد سرت در دست عبدالملك بن عمير لخمي است.

در زيارت رجبيه امام زمان سلام مي دهد: "السلام علي عبدالله بن يقطربن رضيع الحسين عليه السلام".

 


عباس بن جَعده جَدَلي (جولي)

درجبانه كوفه پرچمها برافراشته اند،هاني دستگير شده،مسلم از خانه هاني بيرون آمده است. سپاه مي آرايد ورزم با عبيدالله را تدارك مي بيند. مسلم سپاه را آماده كرد،پرچم قبيله كنده و ربيعه را به عمروبن عزيز كندي سپرد. مسلم بن اوسجه اسدي پرچمدار قبيله مذحج واسد شد. پرچم قبايل تميم وهمدان به دستان توانمند ابوثمامه صائدي داده شد. آخرين پرچم،دستاني علم گير ومردانه ونبردآزموده مي طلبيد وسرانجام عباس بن جعده،مرد 50 ساله قبيله جديله،پرچم تيره مدينه را به كف گرفت.

بزرگان سرشناس كوفه ووابستگان حكومت اموي،با شايعه آمدن سپاه ازشام وويران كردن خانه و قتل عام خويشاوندان و طرفداران مسلم،مردم را پراكنده كردند. نزديك دارالاماره با عباس بن جعده بيش از 300 تن همراه نمانده بود. غروب غمبار 7 ذي الحجه از راه رسيد. درسيطره ترس و وحشت وتهديد مسلم تنها شده بود. عباس نزديك دارالاماره جز معدود ياراني نداشت. به فرمان عبيدالله بزرگان كوفه پرچم هاي امان برافراشتند. اندك ياران باقيمانده نيز گسستند و به سايه هاي سياه پرچم هاي سپيد عبيدالله ابن زياد پيوستند.

فرمان تعقيب همراهان سربازان مسلم،به ويژه فرماندهان وپرچمداران صادر شد. پس از يك هفته جاسوسان مخفيگاه عباس را يافتند.

پرچمدار مسلم با هجوم شبانه سپاهيان،در حلقه محاصره افتاد. عبيدالله خشنود از دستگيري عباس،فرمان داد تا او را به جبانه ي كوفه،ميدان گاه قبيله كنده بياورند.

عباس در زنجير،آرام وصبور وبي هراس پيش مي آمد. دار آماده شد. پرچمدار غيور كوفه

در محاصره نگاههاي تهي از حميت وغيرت كنار قبرستان كنده متوقف شد.

پيك عبيدالله فرارسيد. فرمان امير آن است كه به جاي آويختن بر دار،در مقابل نگاه مردم،با شمشير سراز تنش جدا شود. جلاد نزديك شد،تيغ از نيام بركشيد.عباس چشم به جاده اي دوخت كه محبوب ومطلوبش حسين(ع) را انتظار مي كشيد.

دست بر سينه نهاد وصداي گرم او با بغض فرونهفته در سينه،فضا را پركرد:"السلام عليك يا اباعبدالله بنفسي انت يا مولا".

شمشير جلاد فرورفت وفرود آمد. خط خون او نرم وآرام به همان سويي راه سپرد كه پيش تر سلام عاشقانه اش راه سپرده بود.

 


عبدالله بن حارث نوفِلي

عبدالله كه كام با پيامبر گشوده بود،در همان سالهاي نخستين كودكي با اشتياق به خانه علي(ع) مي آمد تا از سخنان و سيرت پيامبر بشنود. سالهاي غربت علي(ع) با كودكي، نوجواني وجواني عبدالله همراه بود.

در34 سالگي قاضي مدينه شد واينك در سال 60 هجري و درحاليكه 52 سال ازعمر خويش را مي گذراند،در بصره بود كه نامه يزيد بن معاويه به عبيدالله بن زياد رسيد.

عبدالله ماموريت يافته بود كه به كوفه برود. پسر زياد گزينه پسر معاويه براي سركوب و قتل عام بود. روزي كه عبيدالله به كوفه مي رفت،عبدالله بن حارث نوفلي را نيز همراه كرد. او وشريك بن اعور با قلبي شعله ور از نفرت نسبت به پسر زياد،بيماري را بهانه كردند. در راه،خود را از اسب انداختند تا شتاب عبيدالله را بكاهند. اما فرزند زياد بي اعتنا وعجول خود را به كوفه رساند.   

تلاش شريك بن اعور براي قتل عبيدالله بي نتيجه ماند. مسلم بن عقيل تن به كشتن عبيدالله با نيرنگ وترور نداد و شريك دوسه روز بعد در كوفه درگذشت.

مسلم پرچم مبارزه با عبيدالله را برافراشت. مختار با پرچم سبز و عبدالله بن حارث با پرچم سرخ و لباس ارغواني كنار خانه عمربن حارث آماده نبرد با عبيدالله شد.

دريغ و درد كه رشته عهد كوفه سست و لرزان بود. دو پرچمدار تنها شدند وبعد از شهادت مسلم و هاني،عبيدالله فرمان دستگيري آن دو را صادر كرد. دو يار صميمي مسلم زنداني شدند.روز بعد عبيدالله فرمان داد عبدالله را به دارالاماره بياورند.

كثيربن شهاب جنايتكار،جوانمرد پارسا و پاكباز كوفه و پرچمدار مسلم را حاضر كرد. دستان عبدالله در زنجير بود. عبيدالله فرمان داد ميان قبيله اش ببريد و گردن بزنيد. عبدالله به كناسه كوفه آورده شد. جلاد او را پيش تر راند. عبدالله نفس تازه كرد وبه نرمي سرود: "السلام عليك يا اباعبدالله".

شمشير فرود آمد،خون فواره زد و همچنان پژواك صداي عبدالله بود كه: "السلام عليك يا اباعبدالله"...   

 


عَمّاره بن صَلخَب اَزُدي

روزي كه مسلم بن عقيل به كوفه آمد،در انبوه استقبال كنندگان،جواني خوش قامت،شجاع، فداكار،بصير و سواركار قبيله ازد كه 30 بهار از عمرش سپري شده بود نيز ديده مي شد كه با شور و شعف،خود را به مسلم نزديك مي كرد.

مردم دسته دسته با مسلم بيعت مي كردند و همانند نامه هايي كه پيش از آن فرستاده بودند،دم از ياري و پشتيباني و جانبازي مي زدند. اما ديري نپاييد كه گروه گروه گسستند و از گرد مسلم پراكنده شدند. عبيدالله در دارالاماره كوفه با تهديد،تطميع وتزوير حكم مي راند با نفوذ در ميان تشكيلات سري مسلم،تلاش مي كرد نهضت او را از درون متلاشي كند. در چنين هنگامه اي،عماره زيركانه و هوشيارانه همه جا سرمي كشيد تا نيرنگ هاي عبيدالله را در هم شكند و ياراني مخلص وفداكار را براي انقلاب مسلم فراهم آورد. آه چه زبون و ذليل اند دلبستگان دنيا و چه حقيرند سرها و جانهايي كه با ديدن زر،خويشتن را گم مي كنند و به شوق دنيا،آخرت خويش را تباه مي سازند. عماره با خود مي گفت و مي گريست: "چه زود كوفه از بيعت و ازدحام خلوت شد. چه زود كوچه هاي *ما حسين را مي خواهيم* به *امر،امر عبيدالله است* تبديل شد. بعد از اين چه خواهد شد؟

روز 8 ذي الحجه،هاني پير فداكار و مهمان نواز كوفه با تن بي سر بر خاك كشيده شد و مسلم بسته در زنجير از مقابل چشم هزاران بيعت كننده ي ديروز گذشت تا فرجامي چون او داشته باشد.

عماره خود نديد اما شنيد كه بدن اين دو شهيد را در بازار كفاشان و قصابان كشيدند و مردم با چشمهاي مبهوت نگريستند. اينك نوبت دستگيري مبارزان رسيده بود. عماره گريخت. تعقيب وگريز ادامه يافت و سرانجام محمد بن اشعث پناهگاه او را يافت و وي را دستگير كرد. عماره دو روز در زندان بر غربت مسلم و فرداي حسين گريست.

روز 11 ذي الحجه عماره را از زندان بيرون آوردند. او را به ميان قبيله ازد بردند. عماره با دستهاي بسته و پاي در زنجير مردم را مي ديد. مي نگريست و مي گريست. جلاد شمشير كشيد. عماره پلك نزد. تنها با صدايي كه در آن آرامش و اندوه موج مي زد،سرود: "السلام عليك يا اباعبدالله السلام عليك يابن رسول الله". تيغ فرورفت و عماره بر زمين افتاد. هنوز چشمانش را نبسته بود كه آخرين آوا از حنجرش تراويد: "فداك جسمي و دمي يا اباعبدالله".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 7:4  توسط Hojat  |